Thursday, November 03, 2005

فصل نهم
اینگونه بود که این اتفاق افتاد. به همین آسانی. او در شهری غریبی بود که کسی او را نمی شناخت، اما امروز در آن حس آزادی عجیبی می کرد. جایی که لازم نبود خودش را به هر کسی توضیح دهد. او تصمیم گرفت برای اولین بار در این چندین سال تمام روز را به تفکر در مورد خودش اختصاص دهد. تا به امروز او همیشه ذهنش را مشغول این می کرد که مردم دیگرچه فکر می کنند: مادرش، دوستان مدرسه اش، پدرش، آدم های آژانس مد، معلم فرانسه، خدمتکار، کتابدار، غریبه در خیابان. در حقیقت هیچ کس به هیچ چیز فکر نمی کرد، نه لا اقل در مورد ماریا، یک غریبه ی فقیر، که اگر فردا هم ناپدید شود حتی پلیس هم متوجه نخواهد شد
او زودتر از هر روز بیرون رفت، در کافی شاپ همیشگی صبحانه خورد، دور دریاچه قدم زد و در آنجا به دیدن نمایشی که توسط پناهنده ها برگذار می شد پرداخت. یک زن که با یک سگ کوچک مشغول قدم زدن بود به ماریا گفت که آنها کرد هستند، و ماریا به جای آن که تظاهر کند جواب را می داند تا ثابت کند باهوش تر از آن است که مردم فکر می کنند، پرسید
"کردها از کجا آمده اند؟"
زن نمی دانست، چیزی که ماریا را سوپرایز کرد. جهان مثل این می ماند: مردم جوری حرف می زنند که همه چیز را می دانند، اما اگر جرات کنی که یک سوال بپرسی، آنها هیچ چیز نمی دانند. او به یک کافی نت رفت و فهمید که کردها از کردستان آمده اند، یک کشور که وجود ندارد و هم اکنون بین ترکیه و عراق قسمت شده. او دوباره به دریاچه برگشت و دنبال زن و سگش گشت، اما آنها رفته بودند. احتمالن چون سگ بعد از نیم ساعت نگاه کردن به آن آدم ها با پرچم و روسری و موسیقی و دادهای عجیب خسته شده بود
" من حقیقتن شبیه آن زن هستم. یا حداقل شبیه او بودم. کسی که تظاهر می کرد همه چیز را می داند، در سکوت خود پنهان شده بودم، تا وقتی که مرد عرب مرا عصبانی کرد و من جرات آن را پیدا کردم که به او بگویم تنها چیزی که می دانم تفاوت بین دو نوشابه بود. آیا او شوکه شده بود؟ آیا او نظرش در مورد من عوض شد؟ البته که نه. او باید در برابر صداقت من متحیر شده باشد. هر وقت سعی کرده ام که از آنچه هستم باهوش تر به نظر برسم بازنده بودم.خوب، کافی است
او به آژانس مد فکر کرد. آیا آنها می دانستند مرد عرب واقعن چه می خواهد یا آنها واقعن فکر می کردند او می خواهد برای ماریا در کشورش کار پیدا کند؟
واقعیت هر چیزی که بود، ماریا در آن صبح خاکستری در ژنو احساس تنهایی کمتری کرد، با دمایی نزدیک به صفر و نمایش کردها، واگن ها که برای هر توقف سر وقت می رسیدند، مغازه هایی که جواهراتشان را دوباره در ویترین به نمایش می گذاشتند، بانک ها باز می شدند، گداهایی که خوابیده بودند و سوییسی هایی که به سر کار می رفتند. او کم تر احساس تنهایی می کرد چون کنارش زنی نشسته بود که احتمالن به چشم رهگذرها نمی آمد. ماریا قبلن حواسش به او نبود اما او کنارش نشسته بود
ماریا به زن نامرئی کنارش لبخند زد. زن که شبیه مریم مقدس ، مادر مسیح بود به او لبخند زد و به او گفت: مواظب باش همه چیز آنقدر که تو فکر می کنی ساده نیست. ماریا نصیحت او را نادیده گرفت و به او گفت که او او بزرگ شده و مسئول تصمیم های خودش است، و نتوانست باور کند که یک توطئه دنیوی برخلاف او انجام شده باشد. او یاد گرفته بود که مردمی وجود دارند که حاضرند برای یک شب هزار فرانک سوییس بپردازند، برای نیم ساعت بین پاهای او، و تمام چیزی که او باید در موردش در روزهای آینده تصمیم می گرفت این بود که آیا با آن هزار فرانک بلیط برگشت به شهر زادگاهش را بخرد یا کمی بیشتر بماند تا پول کافی بدست آورد تا برای خانواده اش خانه، برای خودش چند لباس زیبا، و بلیط به تمام مکان هایی که آروزی دیدنشان را می کرد، بخرد
زنی که کنارش نشسته بود دوباره گفت که مسایل انقدر ساده نیستند، اما ماریا با این که از این مصاحبت خوشحال بود اما از او درخواست کرد مزاحم افکار او نشود، زیرا او نیاز داشت که تصمیم های مهمی بگیرد

او شروع کرد به تحلیل کردن، این بار با دقت بیشتری، امکان برگشتن به برزیل. دوست دخترهایش که تا به حال حتی شهر زادگاهشان را ترک نکرده بودند خواهند گفت که او از شغلش اخراج شده، که او هیچ وقت آن قدر استعداد نداشته که ستاره ی جهانی شود. مادرش باید ناراحت باشد از اینکه مبلغی که به او قول داده شده بود ماهانه به دستش برسد هرگز به او نرسیده، حتی با اینکه ماریا در نامه هایش به او اطمینان می داد که اداره ی پست باید آنها را دزدیده باشد. پدرش از این به بعد برای همیشه با نگاهی که درآن " من به تو گفته بودم" موج می زند به او نگاه می کند. او دوباره به سر کارش برخواهد گشت، پارچه می فروشد، و با صاحب کارش ازدواج خواهد کرد- اویی که با هواپیما سفر کرده بود،پنیرهای سوییسی خورده بود ،فرانسه یاد گرفته بود و در برف راه رفته بود

از طرف دیگر، نوشیدنی هایی وجود داشت که به ازایش او می توانست هزار فرانک دریافت کند. شاید زیاد طول نکشید- از همه ی اینها گذشته، زیبایی به سرعت باد تغییر می کند، اما او در یک سال می تواند آن قدر پول بدست آورد که دوباره روی پای خودش بایستاد و به دنیا بازگردد، این بار با شرایط دلخواه خودش. تنها مشکل واقعی این بود که او نمی دانست چه کند؟ چه گونه شروع کند. او روزهایی که در "کلاب خانوادگی شبانه" کار می کرد را به خاطر آورد که دختری از مکانی به نام ریو دو برن نام برده بود- در حقیقت این یکی از اولین حرف هایی بود که او زد حتی قبل از آنکه به ماریا نشان دهد چمدان هایش را کجا بگذارد
ماریا یکی از نقشه هایی ژنو را پیدا کرد. یک مرد آنجا ایستاده بود و ماریا از او پرسید آیا می داند ریو دو برن کجا است. مرد در حالی که شیفته شده بود از او پرسید منظورش خیابان ریو دو برن است یا به دنبال جاده ای می گردد که به برن، پایتخت سوییس می رود.ماریا گفت که به دنبال خیابانی در ژنو می گردد. مرد با نگاهش او را برانداز کرد و بدون گفتن کلمه یی ، در حالی که متقاعد شده بود آن یک دوربین مخفی بود که از احمق جلوه دادن مردم لذت می برد، دور شد. ماریا برای پانزده دقیقه نقشه را مطالعه می کرد- شهر بزرگی نبود- و در آخر مکانی را که می خواست پیدا کرد
دوست نامرئی او که در زمانی که ماریا نقشه را مطالعه می کرد ساکت بود حالا سعی می کرد که برای ماریا دلیل بیاورد- این یک مسئله ی اخلاقی نیست، در مورد رفتن به راهی است که بی بازگشت است
ماریا گفت که اگر پول کافی برای رفتن به خانه به دست آورد، به اندازه ی کافی بدست آورده که از هر شرایطی خلاص شود. در کنار اینها، هیچ کدام از مردمی که می گذشتند راهشان را انتخاب نکرده بودند. این واقعیت زندگی است. ماریا به دوستش گفت:"ما در جهان اشک ها زندگی می کنیم"." ما می توانیم هر گونه آرزویی داشته باشیم، اما زندگی سخت است، جبران ناپذیر و غمناک. تو سعی داری به من چه بگویی: که مردم سعی بر این دارند که من را محکوم کنند؟ هیچ کس نخواهد فهمید- این یک وجهه از "زندگی من است
دوست نامرئی اش با یک لبخند غمگین و شیرین ناپدید شد
ماریا به یک شهر بازی رفت و برای ترن هوایی یک بلیط خرید. او همراه دیگران داد زد، با اینکه می دانست هیچ خطری وجود ندارد و همه ی اینها یک بازی است. در یک رستوران ژاپنی غذا خورد. با این که نمی فهمید در حال خوردن چه چیزی است و فقط می دانست که گران است و احساس می کرد در حس و حالی است که دوست دارد به خودش اجازه ی هر گونه خوش گذرانی را دهد. او شاد بود، نیازی نبود که منتظر زنگ تلفن بماند یا برای هر سانتیم(یک صدم فرانک) که خرج می کند نگران شود
آن روز او برای آژانس یک پیغام گذاشت تا از آنها تشکر کند و به آنها بگوید که ملاقات به خوبی پیش رفت. اگر آنها صادق بودند برای عکس ها درخواست می کنند. و اگر دلال زنان بودند، ملاقات های بیش تری ترتیب خواهند داد
او از پل گذشت تا به سمت اتاق کوچکش رود و تصمیم گرفت هر چه قدر هم که در آورد و با وجود همه ی نقشه هایی که داشت به طور حتم هیچ وقت تلویزیون نخواهد گرفت. او نیاز داشت که فکر کند. که همه ی وقتش را صرف فکر کردن کند
از دفترچه خاطرات ماریا در آن شب( که در حاشیه ی آن یادداشت کرده بود" مطمئن "نیستم
من کشف کردم که چرا یک مرد به خاطر زن ها پول می پردازد: او می خواهد که شاد
باشد
او هزار فرانک نمی پردازد که فقط یک ارگاسم را تجربه کند. او می خواهد که شاد باشد. من هم می خواهم، هر کسی می خواهد اما هیچ کس شاد نیست. من چه چیزی به دست آورده ام که از دست بدهم، اگر برای یک مدت تصمیم بگیرم که... باشم. این کلمه ی سختی است که بنویسم یا حتی در موردش فکر کنم... اما بگذار بی پرده باشیم. من چه چیزی را از دست می دهم اگر تصمیم بگیرم برای یک مدت فاحشه باشم؟
شرف.شان. عزت نفس. اگرچه، وقتی در موردش فکر می کنم، من هیچ وقت هیچ یک از آنها را نداشته ام. من به خواسته ی خود به دنیا نیامدم، من هیچ وقت هیچ کس را نداشتم که دوستم داشته باشد، من همیشه تصمیم اشتباه گرفته ام- حالا به زندگی اجازه می دهم برای من تصمیم بگیرد
پایان فصل نهم

Sunday, October 30, 2005

فصل هشت
اگر چه ماریا توانایی نوشتن افکار عاقلانه را داشت، اما از پیروی کردن نصیحت های خود عاجز بود. او به دوره های افسردگی بیشتری مبتلا می شد و تلفن هنوز از زنگ زدن خودداری می کرد. برای این که در زمان بیکاری حواس خود را پرت کند، و همچنین برای تمرین زبان مجله هایی در مورد افراد مشهور می خرید. اما به یک باره تشخیص داد که پول زیادی را صرف خرید این مجله ها می کند و شروع به جستجو برای نزدیک ترین کتابختانه کرد. زنی که مسئول آنجا بود به او گفت که آنها مجله ها را برای اجاره به بیرون نمی دهند و تنها تعداد کمی کتاب که به بهبود بخشیدن فرانسه ی او کمک می کرد به او معرفی کرد
" من وقت برای خواندن کتاب ندارم"
" منظورت چه است که وقت نداری؟ مگر چه کاری انجام می دهی؟"
" خیلی کارها، تمرین زبان، نوشتن خاطرات، و.."
" و چه؟"
نزدیک بود که ماریا بگوید" منتظر ماندن برای آنکه تلفن به زنگ در آید"، اما فکر کرد که بهتر است چیزی نگوید
" عزیز من، تو هنوز خیلی جوانی، همه زندگی در انتظار توست. مطالعه کن. هر چیزی که به تو "در مورد کتاب ها گفته شده را فراموش کن و فقط بخوان
" من کتابهای زیادی خوانده ام"
ناگهان ماریا به یاد آورد که ملسون، مسئول امنیت به او چه گفته بود
کتابدار به نظر او فردی مطبوع و حساس بود، کسی که می توانست به ماریا کمک کند. ماریا نیاز داشت که او را به دست آورد. احساسش به او می گفت که ان زن می توانست دوستش باشد. او بلافاصله رویه را عوض کرد
" اما دوست دارم بیشتر بخوانم. می توانید در انتخاب کتاب به من کمک کنید؟"
زن کتاب شاهزاده کوچولو را برای او آورد. ماریا همان شب شروع به خواندن آن کتاب کرد. در صفحه ی اول کتاب نقاشی بود که به نظر طرح یک کلاه می آمد اما بنا بر آنچه در کتاب نوشته شده بود، بیشتر بچه ها آن را مثل یک مار که درونش یک فیل قرار داشت تصور می کردند.ماریا فکر کرد: " پس من هیچ وقت یک بچه نبودم". " به نظر من بیشتر شبیه یک کلاه است". در نبود تلویزون او همسفر شاهزاده کوچولو در سفرهایش می شد. هر جا که کلمه ی " عشق" (که خود را از فکر کردن به این موضوع منع کرده بود) به میان می آمد، او ناراحت می شد. اگر چه، جدا از احساسات دردناک و رومانتیک بین شاهزاده و روباه و گل رز، کتاب بسیار جذاب بود، و او دیگر هر پنج دقیقه موبایلش را چک نمی کرد(ماریا خیلی می ترسید که به خاطر بی احتیاطی تنها شانسش را از دست بدهد

ماریا مشتری همیشگی کتابخانه شد، جایی که می توانست با آن زن که به نظر می آمد به اندازه ی ماریا تنها باشد گفتگو کند. او از زن تقاضا می کرد که کتاب های بیشتری به او معرفی کند و با او در مورد زندگی و نویسندگان گفتگو می کرد- تا جایی که تشخیص داد پولش در حال ته کشیدن است و تا دو هفته ی دیگر حتی پول خرید بلیط برگشت به برزیل را هم نخواهد داشت
و از آنجایی که زندگی همیشه برای لحظه های بحرانی صبر می کند تا خودش را نشان دهد، بالاخره تلفن به صدا در آمد

سه ماه بعد از کشف کلمه ی "وکیل" و دو ماه بعد از بی کاری از طرف یک آژانس مدل با او تماس گرفته شده بود تا بپرسند آیا ماریا هنوز صاحب آن تلفن هست؟ پاسخ یک "بله" ی طولانی و از پیش تمرین شده بود که به نظر زیاد مشتاق نیاید. ماریا فهمید که یک مرد عرب که در کشورش در صنعت "مد" کار می کند از عکس های او خوشش آمده و می خواهد از او دعوت کند تا در یک شوی لباس شرکت کند
ماریا نا امیدی اخیرش را به یاد آورد اما او شدیدن به پول نیاز داشت
آنها در یک رستوران شیک قرار گذاشتند. مردی برازنده که مسن تر و دلربا تر از راجر به نظر می آد. مرد عرب از ماریا پرسید
" آیا می دانی صاحب آن نقاشی چه کسی است؟ مایرو. تا به حال چیزی از جان مایرو شنیده ای؟"
ماریا جوابی نداد .تمرکزش بیشتر روی غذا بود که با غذاهایی که معمولن در رستوران چینی می خورد متفاوت بود. اما در ضمن در ذهنش به خاطر سپرد که دفعه ی بعد از کتابخانه کتابی راجع به مایرو قرض بگیرد
اما عرب به حرفهایش ادامه داد
"این میزی است که فلینی همیشه می نشست. آیا در مورد فیلم هایش چیزی می دانی؟"
ماریا گفت که آنها را ستایش می کند. مرد شروع به پرسیدن سوال های بیشتری کرد و ماریا که می دانست در این تست خواهد افتاد تصمیم گرفت که با او رک باشد
" من نمی خواهم عصرم را به تظاهر کردن با شما بگذرانم. من فقط می توانم تفاوت بین کوکا کولا و "پپسی را بگویم. من فکر می کردم ما قرار است در مورد یک شوی لباس بحث کنیم
مرد به نظر می رسید که از رک بودن او خوشش آمده است
"ما در آن مورد وقتی نوشیدنی بعد از غذا را می نوشیدیم صحبت خواهیم کرد."
یک لحظه وقتی به یکدیگر نگاه کردند، در حالی که سعی می کردند ذهن یکدیگر را بخوانند هر دو "مکثی کردند.مرد عرب گفت:"شما خیلی زیبا هستید
"اگر برای صرف نوشیدنی به اتاق من بیایید به شما هزار فرانک خواهم داد"
ماریا به یک باره فهمید. آیا این تقصیر آژانس بود؟ آیا تقصیر ماریا بود؟ آیا باید بیشتر در مورد دلیل این شام می فهمید؟ تقصیر آژانس یا ماریا نبود. این واقعیت بود. در یک لحظه ماریا دل تنگ شهرش شد. دل تنگ برزیل، آغوش مادرش. او ملسون را به خاطر آورد وقتی به او در مورد سیصد دلار می گفت. او احساس کرد که کسی را در جهان ندارد. او در یک شهر غریب تنها بود. یک دختر تجربه دار بیست و دو ساله. اما هیچ کدام از تجربه هایش در جواب دادن به یاری او نمی آمد
"لطفا شراب بیشتری برای من بریزید"
مرد عرب لیوان او را پر کرد. فکرهای او سریع تر از شازده کوچولو در سفرهایش به تمام آن سیاره ها سفر کرد. او به دنبال ماجراجویی و پول و در صورت امکان شوهر به این سفر آمده بود. او ساده نبود و قبلن فکر می کرد که ممکن است چنین پیشنهاد هایی به او شود. او هنوز به مدل شدن، ستاره شدن، شوهر ثروتمند، خانواده، بچه، نوه، لباس های زیبا فکر می کرد. فکر می کرد که با هوش و اراده و زیبایی خود به موفقیت می رسد
اما واقعیت در این لحظه برای او پدیدار شده بود. در حالی که مرد متعجب شده بود ماریا شروع به گریه کردن کرد. مرد نمی دانست چه عکس العملی نشان دهد، ترسیده بود که افتضاحی به بار آید و از طرف دیگر می خواست ماریا را دلداری دهد. پیشخدمت را صدا کرد تا صورتحساب را بیاورد. اما ماریا او را متوقف کرد
" نه لطفن. این کار را نکنید. برای من شراب بیشتری بریزید و اجازه دهید برای مدتی گریه کنم."
ماریا به آن پسر بچه فکر کرد که از او مداد خواسته بود، در مورد آن پسر جوانی که او را بوس کرده بود در حالی که او سعی می کرد دهانش را بسته نگه دارد، در مورد هیجانش وقتی اولین بار به ریو رفته بود، در مورد مردانی که از او استفاده کرده بودند و هیچ چیزی به ماریا نرسیده بود. در مورد عشق که آن را در این راه گم کرده بود. به جز این آزادی ظاهری، زندگی او شامل انتظار بی پایانی برای یک معجزه بود، برای یک عشق واقعی، برای یک ماجرا با پایانی رومانتیک که در فیلم ها دیده بود و در کتاب ها خوانده بود. یک نویسنده نوشته بود تنها زمان و و دانش نمی تواند یک انسان را تغییر دهد، تنها چیزی که می تواند ذهن یک انسان را تغییر دهد عشق است. چه قدر مزخرف! کسی که این را نوشته بود به طور حتم تنها یک روی سکه را دیده است
عشق بدون شک یکی از آن چیزهایی بود که می توانست تمام زندگی یک انسان را تغییر دهد. اما روی دیگر سکه هم بود، چیز دیگری که می توانست تمام راه و هدف یک انسان را تغییر دهد، نا امیدی. البته که عشق می تواند یک انسان را عوض کند، اما ناامیدی می تواند این کار را سریع تر انجام دهد. او چه باید می کرد؟ آیا باید به برزیل برگردد، معلم فرانسه شود و با رئیس قبلی اش ازدواج کند؟ آیا باید یک قدم جلوتر بردارد؛ از همه ی اینها گذشته این فقط یک شب است، در شهری که هیچ کس او را نمی شناسد و او نیز کسی را نمی شناسد. آیا یک شب و آن پول باد آورده معنی اش این است که او به طور حتم به جایی می رسد که راه بازگشتی برایش نباشد؟ چه اتفاقی در حال افتادن بود--- یک فرصت طلایی یا یک آزمایش از طرف مریم مقدس؟
مرد عرب در حال نگاه کردن نقاشی های جان مایرو بود، به جایی که فلینی می نشست، به دختری که کت ها را می گرفت و به بقیه ی مشتری ها که می رسیدند یا ترک می کردند
" هنوز تشخیص ندادی؟"
ماریا گفت: " شراب بیشتری لطفن" در حالی که هنوز اشک می ریخت
ماریا دعا می کرد که پیشخدمت نیاید و پیشخدمت که از دور با گوشه چشم نظاره گر آنها بود دعا می کرد که آنها زودتر آنجا را ترک کنند چون مشتری های زیادی منتظر بودند و رستوران پر بود
بعد از زمانی که به نظر بی پایان می آمد، ماریا سخن گفت
"آیا گفتید هزارفرانک برای یک نوشیدنی؟"
ماریا خودش نیز از شنیدن لحن صحبت کردنش شگفت زده شد.
مرد گفت:"بله" در حالی که پشیمان شده بود که چرا این پیشنهاد را کرده" اما من نمی خواهم که.."
" صورتحساب را بپردازید تا برای صرف نوشیدنی به اتاق شما برویم"
دوباره ماریا برای خودش مثل بیگانه ای به نظر رسید. قبل از آن او یک دختر خوب و خوش رو بود که هیچ وقت با یک غریبه آنگونه صحبت نمی کرد. اما آن دختر به نظر می رسید که برای همیشه مرده است

همه چیز همان طور که انتظار می رفت پیش رفت. او به اتاق عرب رفت. یک شامپانی نوشید. کاملا به مستی دچار شد. پاهایش را باز کرد و منتظر شد که مرد عرب به ارگاسم برسد( او حتی تظاهر هم نکرد که به این مرحله رسیده)، خودش را در حمام مرمری شست، پول را
گرفت و خودش را به یک خوشگذرانی دعوت کرد.سوار شدن تاکسی تا خانه
او به رختخواب رفت و تمام شب را بدون رویا خوابید
×××××××
از دفترچه ی ماریا، روز بعد

من همه چیز را به خاطر می آورم، نه البته لحظاتی که آن تصمیم را می گرفتم. به طرز عجیبی هیچ احساس گناهی ندارم. من همیشه در مورد دخترانی فکر می کردم که به خاطر پول با مردها می خوابند، چون هیچ راه حل دیگری ندارند. اما این گونه نیست. می می توانستم "بله" یا "نه" بگویم. هیچ کس مرا مجبور به پذیرفتن نمی کرد.
در خیابان قدم می زدم و به مردم نگاه می کردم. آیا آنها راه زندگیشان را انتخاب می کنند؟ یا آنها نیز مثل من به سرنوشت دچار می شوند. یک زن خانه که آرزو می کرد یک مدل شود. یک بانکدار که آرزو می کرد موسیقی دان شود؟ یک دندانپزشک که دوست داشت یک نویسنده شود و خودش را وقف ادبیات کند. دختری که آرزو می کرد که ستاره ی تلویزیون شود اما حالا در یک سوپرمارکت کار می کند.
من حتی یک ذره هم برای خودم احساس تاسف نمی کنم. من هنوز قربانی نشده ام. من می توانستم آن رستوران را با کیف خالی ترک کنم. می توانستم در مقابل آن مرد بنشینم و به او درس اخلاق دهم یا به او بفهمانم که در مقابلش شاهزاده خانمی نشسته که خریدنی نیست. می توانستم پاسخ های مختلفی بدهم. اما مثل بیشتر مردم اجازه دادم که سرنوشت مسیرم را انتخاب کند.
من تنها فرد نیستم، اگر چه سرنوشتم ممکن است من را به مسیری خارج از قانون و جامعه بکشاند. به دنبال یافتن شادی، اگر چه همه ی ما برابر هستیم، هیچ کدام از ما شاد نیست. نه آن بانکدار/ موسیقی دان، نه دندانپزشک/نویسنده یا زن خانه دار/مدل
پایان فصل هشت

Wednesday, September 07, 2005

فصل هفتم
روز بعد، ماریا در کلاس زبان فرانسه که صبح ها برگذار می شد ثبت نام کرد. در آنجا او با مردمی با عقاید، احساسات و سن های مختلف آشنا شد، مردانی که لباس های رنگ روشن می پوشیدند و مقدار زیادی دست بند طلا از خود آویزان کرده بودند، زن‌هایی که همیشه روسری به سر داشتند، بچه هایی که خیلی سریع تر از بزرگ ترها یاد می گرفتند، در صورتی که باید برعکس می بود، چون بزرگترها دارای تجربه ی بیشتری بودند. او احساس غرور می کرد وقتی فهمید همه کشورش- جشن ها، سامبا، فوتبال، و مشهورترین فرد دنیا،پله- را می شناختند. در ابتدا ماریا خواست فرد مطلوبی به نظر برسد و سعی کرد تا تلفظ آنها را صحیح کند(آن پله است!پله) اما بعد از مدتی از آنجایی که آنها حتی پافشاری می کردند که او را ماریو صدا کنند(با هیجانی که تمام خارجی ها سعی دارند اسم خارجی ها را عوض کنند و باور داند که حق با آنهاست) خسته شد و آن را رها کرد
بعد از ظهر ها، به هدف تمرین زبان، برای اولین بار به دور آن شهر دو اسمه رفت. شکلات های بسیار خوشمزه ای کشف کرد، و البته پنیری که تا به حال نخورده بود، فواره ای بسیار بزرگ وسط دریاچه، برف(که هیچ کس در شهر او حتی لمس نکرده است)، لک لک، و رستوران هایی با منقل( اگر چه او داخل آنها نشد اما دیدن آتش به او احساس شادابی می داد). ماریا هم چنین توجه کرد که همه ی تابلو های مغازه ها تبلیغ ساعت نبودند، بلکه بین آنها بانک هم پیدا می شد، اگر چه ماریا نمی فهمید چرا تعداد زیادی بانک برای آن جمعیت کم وجود دارند و به ندرت کسی داخل آنها دیده می شد. در هر صورت او تصمیم گرفت که سوالی نپرسد
بعد از سه ماه که ماریا کنترل شدیدی در محیط کار بر خود داشت، خون برزیلی او- همان قدر نفسانی و شهوانی که همه فکر می کنند- به جوش آمد؛ او عاشق یک عرب شد که با او در یک دوره زبان فرانسوی می خواندند. این عشق بازی تا سه هفته طول کشید تا اینکه یک شب ماریا تصمیم گرفت به خودش مرخصی دهد و به دیدن کوهی در حاشیه ی ژنو برود؛ و این باعث شد روز بعد به محض اینکه پایش را در محل کار بگذارد به دفتر راجر احضار شود
به محض ورود به دفتر،خیلی خلاصه به خاطر آن که مثال بدی برای بقیه دخترها که آنجا کار می کردند بوده، راجرقصد به اخراج او کرد. او عصبانی گفت که بار دیگر شکست خورده- زنهای برزیلی نمی توانند مورد اطمینان باشند-( اوه عزیز، همان هیجان برای عمومیت دادن همه چیز). ماریا سعی کرد که به او بگوید که تب شدیدی به علت تغییرناگهانی آب و هوا داشته، اما مرد ملایم تر نشد و حتی اظهار داشت که باید مستقیم به برزیل برگردد تا جایگزینی پیدا کند، و اینکه بهتر است به فکر استفاده از موسیقی و رقاصه های یوگوسلاو باشد که زیباتر و قابل اطمینان تر بودند
شاید ماریا جوان بود اما احمق نبود، بخصوص که معشوقه ی عربش به او گفته بود قانون استخدام سوییس بسیار سخت گیر است و از آنجا که کلوپ شبانه مقدار زیادی از حقوق او را نگه داشته بود، او می توانست به راحتی ادعا کند از او مثل یک غلام کار کشیده شده است
او دوباره به دفتر راجر برگشت، این بار با زبان فرانسه مستدل، که شامل کلمه ی " وکیل" می شد. مقداری توهین و پنج هزار دلار نصیب او شد- پولی که هیچ گاه دربهترین رویاهایش هم نمی دید- و همه ی این ها به خاطر کلمه ی جادویی "وکیل" بود. او حالا آزاد بود که وقتش را با معشوقه ی عربش بگذراند، چند هدیه بخرد، چند عکس از برف بیاندازد و پیروزمندانه به خانه بازگردد
×××××××
اولین کاری که ماریا کرد تماس با همسایه ی مادرش بود تا به آنها بگوید که او شاد است، شغل عالی دارد و نیازی نیست که خانواده اش نگران او باشند. سپس، از آنجا که باید پانسیونی که راجر برای او تدارک دیده بود را ترک می کرد، هیچ چاره ای ندید جز آنکه به دوست پسر عربش پناه آورد، به عشق ابدی اش قسم بخورد، به دین او ایمان آورد و با او ازدواج کند، حتی اگر مجبور شود یکی از آن روسریهای عجیب را به سر کند؛ از همه مهم تر، همان طور که همه می دانند، عربها بی نهایت ثروتمند هستند و همین کافی است
اگر چه پسر عرب دیگر خیلی دور بود، ممکن است در عربستان، کشوری که ماریا حتی اسمی از آن نشنیده بود، و ماریا در دلش از مریم مقدس تشکر کرد که مجبور نشده به دینش خیانت کند. حالا او می توانست در حد کافی و معقولی زبان فرانسه صحبت کند، پول کافی برای بلیط برگشت، اجازه کار به عنوان رقصنده سامبا و ویزا داشت؛ از آنجا که او می دانست هر زمان که بخواهد می تواند به خانه برگردد و با رئیسش ازدواج کند تصمیم گرفت با استفاده از ظاهرش پولی بدست آورد
او اتاق کوچکی اجاره کرد(بدون تلویزیون، او باید تا قبل از اینکه پول زیادی بدست آورد با صرف جویی زندگی می کرد) و از روز بعد در آژانس ها به دنبال کار می گشت. همه ی آنها می گفتند که او به چند عکس حرفه ای نیاز دارد، بعد از مدتی به این نتیجه رسید رویاها ارزان به دست نمی آیند. قسمت زیادی از پولش رو صرف یک عکاس عالی کرد که خیلی کم حرف می زد اما مجموعه ی بزرگی لباس در استدیواش داشت. ماریا ژست ها و لباس های مختلفی را امتحان کرد، میتن و سنگین، باز و غیر معقول، او حتی بیکینی را امتحان کرد که مسئول امنیت هتل در ریو دو ژنیرو می توانست به آن افتخار کند. ماریا چند کپی اضافه از عکس ها خواست و آنها را همراه با نامه ای که در آن توضیح داده بود چه قدر به او در آنجا خوش می گذرد برای خانواده اش فرستاد. همه ی آنها فکر خواهند کرد که ماریا ثروتند و صاحب گنجینه ی حسادت انگیزی از لباس است و او به برجسته ترین دختر شهرش تبدیل خواهد شد. اگر همه چیز طبق نقشه پیش می رفت(او به اندازه کافی کتاب در مورد تفکر مثبت خوانده بود که خودش را قانع کند پیروزیش حتمی است)، سعی خواهد کرد که شهردار را تشویق کند تا میدانی به اسم او در شهر بنا کند
از آنجا که او آدرس ثابتی نداشت، یک تلفن همراه از نوعی که از کارت های از پیش پرداخت شده استفاده می کرد خرید و در روزهای بعد منتظر پیشنهادهای کار شد. در رستوران چینی (که ارزان ترین بود) غذا خورد، و برای گذران زمان به صورت عصبی به مطالعه پرداخت
اما زمان می گذشت و زنگ تلفن به صدا در نیامد. ماریا تعجب می کرد از اینکه وقتی کنار دریاچه قدم می زد به جز چند فروشنده ی مواد که همیشه در مکان مشابهی زیر پلی که باغچه ی زیبای شهر را به قسمت جدید تری از شهر وصل می کرد، بودند، هیچ کس مزاحم او نمی شد. او به ظاهر خودش شک کرده بود تا اینکه همکار قدیمی اش( که به طور شانسی در یک کافه به هم برخورد کردند) به او گفت که مشکلی از سمت او نیست، و این مشکل مردم سوییس است، که به هیچ وجه مزاحم بقیه و خارجی ها نمی شوند زیرا می ترسیدند که به جرم آزار جنسی دستگیر شوند- مساله ای که روابط زن و مرد را حتی بیشتر پیچیده کرده بود

از دفترچه ی خاطرات ماریا، شبی که تمام اشتیاقش برای بیرون رفتن، زندگی یا منتظر ماندن برای زنگ تلفن را از دست داده بود

امروز را در یک پارک گذراندم. از آنجایی که نمی توانم پولم را هدر دهم، فکر کردم بهترین آن است که بقیه مردم را تماشا کنم. زمان طولانی را کنار قطار(ترن)هوایی گذراندم و متوجه شدم بیشتر مردم به دنبال هیجان سوار آن می شوند ولی وقتی آن شروع به حرکت می کند، آنها وحشت می کنند و درخواست می کنند تا ماشین بایستد
آنها چه انتظاری دارند؟ وقتی ماجراجویی را انتخاب می کنند، آیا نباید خودشان را برای همه ی راه آماده کنند؟ یا فکر می کنند انتخاب عاقلانه این است که از بالا و پایین رفتن ها پیشگیری کنند و تمام زمانشان را بر روی یک چرخ فلک روی نقطه ها بچرخند و بچرخند
در حال حاضر، خیلی بیش تر از آنی تنها هستم تا در مورد عشق فکر کنم، اما باید باور کنم که آن اتفاق می افتد و باور کنم که من شغلی پیدا خواهم کرد. من اینجا هستم زیرا این سرنوشت را انتخاب کردم. ترن هوایی زندگی من است؛ زندگی یک بازی سریع و سرگیجه آور است؛ زندگی پریدن با پاراشوت است؛ شانس های مختلفی دارد، به زمین افتادن و دوباره برخواستن؛ مثل کوهنوردی می ماند، خواستن تا رسیدن به قله ی خودت و احساس عصبانی و ناراضی بودن وقتی به آن نمی رسی
دور بودن از خانواده ام و زبانی که با آن می توانم خودم و احساساتم را بیان کنم سخت است، اما، از این به بعد، هر وقت که احساس افسردگی کنم، آن پارک را بیاد خواهم آورد. اگر خوابم برده باشد و یک دفعه روی آن ترن هوایی بیدار شوم چه احساسی خواهم داشت؟
خوب، حس در دام افتادن، ترس در هر خمیدگی، تقاضا برای پیاده شدن. اگر چه، اگر باور کنم آن شیارها سرنوشت ما هستند و خدا مسئول ماشین ها است، آن وقت آن کابوس به هیجان تبدیل خواهد شد. به چیزی که واقعا است، یک ترن هوایی، یک اسباب بازی امن و قابل اطمینان که در آخر توقف خواهد کرد، اما تا زمانی که سفر طول می کشد من باید به مناظر اطراف و صدای جیغ ها که هیجان انگیز هستند توجه کنم
پایان فصل هفتم

Saturday, August 27, 2005

فصل پنجم
ماریا کم کم اخساس خستگی می کرد. در فرودگاه قلب او را ترس فراگرفت؛ تشخیص داد که کاملا وابسته به مردی است که در کنار او بود- او هیچ شناختی از آن کشور، زبان یا حتی سرماخوردگی نداشت. رفتار راجر با گذشت زمان فرق می کرد. دیگر تلاشی برای اینکه خوشایند به نظر برسد نمی کرد، اگر چه او هیچ وقت تلاشی برای بوسیدن یا نوازش سینه های ماریا نکرده بود اما فاصله در نگاه او بیشتر و بیشتر می شد. او ماریا را در هتل کوچکی مستقر کرد، و او را به زن جوان برزیلی دیگری معرفی کرد، یک مخلوق غمگین که ویوان نامیده می شد که مسئولیت آماده کردن ماریا برای کار را برعهده داشت
ویوان با خونسردی بالا تا پایین ماریا را برانداز کرد، بدون نشان دادن کوچکترین نشان همدردی برای کسی که به طور وضوح هیچ وقت خارج از کشورش نبوده است. به جای اینکه از ماریا بپرسد که چه احساسی دارد مستقیما کارش را شروع کرد
خودت را فریب نده. هروقت که یکی از رقاصه هایش ازدواج می کنند، او به برزیل سفر می کند، چیزی که روز به روز بیش تر اتفاق می افتد. او می داند که تو چه چیزی می خواهی، و من فرض می کنم که خودت هم می دانی. تو احتمالا دنبال یکی از این سه می گردی- ماجراجویی، پول یا شوهر
چگونه می دانست؟ آیا همه دنبال چیز مشابهی می گشتند؟ یا ویوان قادر بود که ذهن بقیه را بخواند؟

اینجا همه ی دخترها به دنبال یکی از این سه چیز می گردند
ویوان ادامه داد و ماریا متقاعد شده بود که او قادر به خواندن ذهنش می باشد

در مورد ماجراجویی، اینجا خیلی سرد است و در کنار این پول کافی که بتوانی خرج مسافرت کنی به دست نخواهی آورد. در مورد پول، از آنجایی که پول اتاق و غذا از حقوقت کم می شود،تنها باید حدود یک سال کار کنی که بتوانی پول بلیط برگشت به خانه ات را بدهی
!اما
" می دانم این چیزی نیست که با آن موافق باشی، اما واقعیت این است که تو هم مثل هر کس دیگری فراموش کرده یی که یک سوال بپرسی. اگر بیش تر مراقب بودی، اگر قراردادی که امضا کرده ای را می خواندی، دقیقا می فهمیدی خودت را وارد چه ماجرایی می کنی، برای اینکه سوییسی ها دروغ نمی گویند، آنها به سکوت اکتفا می کنند که کمک کننده ی آنهاست

ماریا احساس می کرد که زمین زیر پایش می لرزد

در مورد شوهر، هر زمان که یکی از دخترها شوهر می کند، راجر متحمل ضرر مالی شدیدی می شود، بنابراین ما از صحبت کردن با مشتری ها منع شده ایم. اگر برای چنین کارهایی تمایل داری، ریسک بزرگی انجام می دهی. اینجا مثل ریو دو برن محل بلند کردن نیست

ریو دو برن؟

مردها با همسرهایشان به اینجا می آیند، تعداد کمی توریست که به اینجا می آیند و با محیط خانوادگی روبرو می شوند به جاهای دیگری به دنبال زن می روند. من مطمئن هستم که تو رقصیدن می دانی؛ بسیار خوب، اگر تو قادر باشی که آواز هم بخوانی، حقوقت افزایش خواهد یافت، اما دخترهای دیگر حسودی خواهند کرد، بنابراین بهت پیشنهاد می کنم حتی اگر بهترین خواننده در برزیل هستی، آن را فراموش کن و حتی امتحان هم نکن. از همه مهتر، از تلفن استفاده نکن. تو همه ی پولی را که بدست می آوری خرج آن خواهی کرد. و آن هم مقدار زیادی نخواهد بود

" او به من قول پانصد دلار در هفته را داده است"
او. بله
×××××××

از دفترچه ی خاطرات ماریا، در هفته ی دوم اقامتش در سرزمین سوییسی

به کلوپ شبانه رفتم و مدیر رقص که از جایی به نام موراکو آماده بود را ملاقات کردم، و مجبور شدم هرقدمی که او- که هرگز پایش را در برزیل نگذاشته- فکر می کرد سامبا است را یاد بگیرم. حتی وقت نکردم که بعد از آن پرواز طولانی استراحت کنم. از شب اول مجبور شدم که شروع به رقصیدن و لبخند زدن بکنم. ما شش نفر هستیم، و هیچ کدام ما شاد نیست و نمی دانیم که اینجا مشغول به چه کاری هستیم. مشتری ها می نوشند و کف می زنند، بوس در هوا می فرستند و گاهی حرکات وقیحی انجام می دهند
دیروز حقوقم را دریافت کردم، به سختی یک دهم چیزی می شود که در موردش موافقت کرده بودیم، بقیه، بر اساس قرارداد، صرف بلیط پروازم و اقامتم در اینجا خواهد شد. بر اساس حساب و کتاب ِ ویوان، آن یک سال طول خواهد کشید و در این زمان هیچ راه فراری وجود ندارد
و البته فرار به هر جایی چه فایده ای دارد؟ من تازه رسیده ام. من هنوز هیچ چیز را ندیده ام. چه چیزی وحشتناکی در مورد هفت شب ِ هفته رقصیدن وجود دارد؟ من قبلا آن را برای تفریح انجام می دادم. حالا آن را برای پول و شهرت انجام می دهم. پاهایم درد نمی کنند. تنها کار سخت نگاه داشتن همیشگی ِ لبخند بر صورت است
من می توانم انتخاب کنم که قربانی دنیا باشم یا یک ماجراجو در جستجوی گنج. همه ی این ها به طرز نگاه من به زندگی بر می گردد

فصل شش

ماریا انتخاب کرد که جستجو گری به دنبال گنج باشد-احساساتش را به کناری گذاشت- هر شب گریه کردن را متوقف کرد و فردی که قبلا بود را فراموش کرد. او کشف کرد که اراده ی کافی دارد که تظاهر کند تازه به دنیا آمده و بنابراین دلیلی برای دلتنگی برای کسی نداشت. احساسات می توانستند صبر کنند، در حال حاضر او نیاز به پول داشت، و اینکه آن کشور را بشناسد و پیروزمندانه به خانه برگردد
در کنار اینها، همه چیزها در اطراف او خیلی شبیه به برزیل، و شهر کوچک آنها بود: زنها به پرتقالی صحبت می کردند، در مورد مردها می نالیدند و از ساعت کارشان شکایت می کردند، دیر به کلوپ می رسیدند، با رئیس می جنگیدند، فکر می کردند که زیبا ترین زن در دنیا هستند، و در مورد شاهزاده هاشان ، که اغلب مایل ها دورتر زندگی می کردند یا متاهل بودند یا اینکه پولی نداشتند و از آنها پول می گرفتند، قصه ها می گفتند. برعکس آن چه که او با دیدن مجلاتی که راجر با خود آورده بود فکر می کرد، کلوپ دقیقا مانند توصیفات ویوان بود: جو خانوادگی داشت. دخترها- رقصنده های سامبا- اجازه نداشتند که با مشتری ها صحبت کنند یا با آنها بیرون روند. اگر آنها را در حالی گرفتن یادداشتی همراه شماره تلفن می گرفتند، برای دو هفته ی تمام از کار اخراج می شدند. ماریا، که انتظار زندگی بانشاط تر و هیجان انگیز تری را داشت، کم کم تسلیم غم و خستگی شد
در طول دو هفته ی اول، خانه ای که در آن زندگی می کرد را ترک کرد، به خصوص وقتی فهمید که هیچ کس در آنجا زبان او را نمی فهمد حتی اگر- خيــــــــــــلــــي آهســـــــته -صحبت کند. با شگفتی فهمید شهری که در آن زندگی می کند دو اسم دارد- ژنو برای کسانی که آنجا زندگی می کردمد و ژنبرا برای برزیلی ها
در آخر، بعد از گذراندن ساعت های طولانی و ملالت آور در اتاق بدون تلویزیونش، ماریا نتیجه گرفت

(الف) او هرگز نمی تواند به آن چیزی که می خواست برسد اگر نتواند خودش را نشان دهد. و برای این کار او نیاز به آن داشت که زبان محلی آنجا را یاد بگیرد
(ب) از آنجا که همه ی همکارانش به دنبال چیز مشابهی می گردندد، او باید متفاوت باشد. برای این مشکل به خصوص، او هیچ گونه راه حل یا روشی پیدا نکرد

از دفترچه ی خاطرات ماریا، چهار هفته بعد از رسیدن به ژنو/ ژنبرا

زمان بی پایانی را در اینجا گذرانده ام. زبان آنها را صحبت نمی کنم، تمام روزم را از رادیو موسیقی گوش می دهم، و در مورد برزیل فکر میکنم، سعی می کنم دیرتر به پانسیون بازگردم. به زبان دیگر، من در آینده زندگی می کنم نه در حال حاضر
یک روز در آینده، بلیط می گیرم ، به برزیل باز می گردم، با صاحب پارچه فروشی ازدواج می کنم و به نظرهای بدخواهانه دوستانی که هیچ وقت ریسکی نکرده اند و تنها اشتباهات بقیه مردم را می بینند، گوش می دهم. نه!، من نمی توانم این طوری برگردم. ترجیح می دهم وقتی هواپیما از اقیانوس می گذرد خودم را به بیرون پرت کنم
از آنجایی که نمی توان پنجره هواپیما را باز کرد ( من اصلا انتظار آن را نداشتم، چه قدر مسخره که نمی توان در هوای پاک نفس کشید!)، من اینجا خواهم مرد. اما قبلا از آنکه بمیرم، می خواهم برای زندگی بجنگم. اگر می توانم راه بروم، می توانم به هر جا که می خوام بروم
پایان فصل شش

Wednesday, August 24, 2005

فصل چهارم
روز بعد، به همراه ملسون-مترجم و مسئول امنیت هتل که حالا در ذهن ماریا به نماینده او تبدیل شده بود-ماریا پیشنهاد مرد سوییسی را به شرطی که پرونده ای در کنسولگری سوییس تشکیل دهند قبول کرد. مرد که به نظر می رسید به چنین خواسته هایی عادت دارد، گفت از آنجایی که ماریا هم به مدرکی نیاز دارد که ثابت کند فرد دیگری در آنجا نمی تواند کاری که او برایش در نظر گرفته شده انجام دهد، او هم با درخواست ماریا موافق است(اثبات این که زنان سوییسی استعداد خاصی برای رقص سامبا ندارند سخت نبود). آنها با هم به مرکز شهر رفتند و مرد مترجم، مسئول امنیت هتل و نماینده، تقاضای سهمی از معامله کرد، سی در صد از پانصد دلاری که ماریا دریافت کرد
این مبلغ فقط حقوق هفتگی می باشد. یک هفته، متوجه می شوی؟ از این به بعد هر هفته پانصد دلار "دریافت خواهی کرد، بدون هیچ کسری، چون من فقط از اولین حقوق تو سهم گرفتم
تا آن لحظه، سفر و اندیشه ی رفتن به سرزمین های دور فقط یک رویا بود، و رویاها تا لحظه ای لذت بخش هستند که به مرحله ی عمل نرسند. در رویا ما همه ی ریسک ها، نا امیدی ها و سختی ها را نادیده می گیریم، و وقتی که پیر می شویم دیگران را - ترجیا پدر و مادر، همسر یا فرزندانمان – به خاطر کوتاهی خودمان برای تشخیص دادن رویاهایمان سرزنش می کنیم
ناگهان، فرصتی که ماریا مشتاقانه منتظر آن بود، اما آرزو می کرد که پیش نیاید، به وجود آمده بود.او چگونه می توانست با مشکلات و سختی های زندگی جدید برخورد کند؟ چگونه می توانست همه چیز را پشت سرش رها کند؟ چرا یک فرد عفیف می خواست این راه دور را برود؟
ماریا خودش را با فکر این که در هر لحظه ای می توانست تصمیمش را عوض کند، تسلی می داد؛ همه ی آنها مثل یک بازی احمقانه می ماند، چیزی متفاوت که می توانست وقتی به خانه بر می گردد در مورد آن با دوستانش حرف بزند. از همه مهتر، بیشتر از هزار کیلومتر را طی کرده بود و هم اکنون سیصد و پنجاه دلار در کیفش داشت، و هر لحظه که می خواست می توانست فرار کند بدون این که آنها قادر باشند او را پیدا کنند.
×××××××
در بعد از ظهر روزی که آنها از کنسولگری دیدن کردند، ماریا تصمیم گرفت به تنهایی برای قدم زدن کنار دریا رود، به بچه ها، بازیکنان والیبال، فقیر ها، مست ها، فروشندگان صنایع دستی برزیلی(که ساخته ی چین بودند) ، مردمی که سعی می کردند با راه رفتن و ورزش کردند با پیری مبارزه کنند، توریست های خارجی، مادرها با بچه هایشان، بازنشسته ها در حال کارت بازی نگاه می کرد. او به ریو دو ژنیرو آمده بود، به یک رستوران پنج ستاره و کنسولگری رفته بود، با یک خارجی ملاقات کرده بود،‌یک وکیل داشت، به او لباس و کفشی هدیه داده شده بود که هیچ کس، مطلقا هیچ کس در شهر خودش نمی توانست چنین هدیه ای به او دهد
و حالا چه؟
او به دریا نگاه کرد. درس های جغرافی به او می گفتند اگر در خط مستقیمی حرکت کند به آفریقا خواهد رسید، به شیر ها و جنگل های پر از گوریلش. اگر چه اگر کمی به جهت شمالی تری می رفت، به قلمرو مسحور کننده یی که به نام اروپا شناخته شده بود می رسید، به برج ایفل، برج کج پیزا. او چه چیزی برای از دست دادن داشت؟ مثل هر دختر دیگر برزیلی، حتی قبل از آنکه بتواند بگوید" ما ما" یاد گرفته بود که سامبا برقصد، اگر آنجا را دوست نداشت، می توانست برگردد. او یاد گرفته بود که فرصت ها را باید قاپ زد
او بسیاری از زندگی اش را به این گذرانده بود که به چیزهایی که دوست داشت جواب مثبت دهد، "نه" بگوید، تصمیم گرفته بود فقط چیزهایی را تجربه کند که می توانست کنترل کند. به طورمثال اموری که با مردها داشته بود. او حالا با نشناخته ها بر خورد کرده بود. آنقدر ناشناخته که دریا اولین بار برای یک دریا نورد است، یا به اندازه ی داستهایی که در کلاس تاریخ به آنها می گفتند. او همیشه می توانست "نه" بگوید، اما ممکن بود تمام زندگیش را در فکر آن باشد، همان طور که هنوز به خاطره ی پسر بچه یی فکر می کرد که از او مداد قرض خواسته بود و بعد ناپدید شده بود- اولین عشق او؟ او همیشه می توانست "نه" بگوید، اما چرا این بار سعی نکند که موافقت کند؟
برای یک دلیل ساده: او یک دختر از سرزمین دور افتاده ی برزیلی بود، بدون تجربه ی زندگی(به جز یک مدرسه ی خوب)، با دانش فراوان از برنامه های تلویزیون و یک حقیقت که او زیبا بود. این برای رویارویی با جهان کافی نبود
ماریا گروهی از مردم را دید که می خندیدند و به دریا نگاه می کردند، اما می ترسیدند که به داخل آب بروند. دو روز قبل، او همین احساس را کرده بود، اما در حال حاضر دیگر نمی ترسید. هرگاه که دلش می خواست به داخل آب می رفت، مثل آنکه آنجا بدنیا آمده بود. آیا اروپا هم همین طوری پیش نخواهد رفت؟
او دعایی در دلش خواند و دوباره از مریم مقدس نصیحت خواست، لحظه ای بعد، او در مورد تصمیمی که گرفته بود احساس سبک بودن می کرد، چون احساس کرد که محافظت می شود. او همیشه می توانست برگردد، اما ممکن بود هیچ وقت دوباره شانس چنین سفری به دست نیاورد. این به ریسک کردنش می ارزید، به شرطی که رویاهاش برای چهل و هشت ساعت در اتوبوس بدون کولر نشستن دوام بیاورند و البته مرد سوییسی پشیمان نشود
او در حال خوبی بود که مرد سوییسی باز او را برای شام دعوت کرد، او خواست که اغوا کننده باشد و دست های مرد را دستانش گرفت، اما او بی رنگ دستهایش را عقب کشید. ماریا - در میان ترس و راحتی- تشخیص داد که مرد در مورد آنچه گفته جدی است
"مرد گفت: "ستاره ی سامبا". "ستاره دوست داشتنی رقص سامبا! مسافرت هفته ی آینده
همه ی این حرف ها خوب بودند اما " مسافرت هفته ی آینده" خارج از حرف های آنها بود. ماریا گفت بدون مشورت خانواده اش نمی تواند تصمیمی بگیرد. مرد سوییسی اخم کرد و به او کپی از قراردادشان را نشان داد. و ماریا برای اولین بار ترسید
"مرد گفت: "قرارداد
با اینکه ماریا مصمم بود که به خانه رود، اما تصمیم گرفت با ملسون مشورت کند؛ به او پرداخت شده بود که به ماریا کمک کند
ملسون بیشتر نگران اغوا کردن توریست آلمانی که تازه رسیده بود، بود که بدون هیچ بالاپوشی کنار ساحل آفتاب گرفته بود ،و فکر می کرد که برزیل آزادترین کشور دنیا است( او دقت نکرده بود که در ساحل او تنها زنی که سینه هایش را نپوشانده بود و همه به سختی به او نگاه می کردند). خیلی سخت بود که ماریا بتواند توجه ملسون را جذب کند
"اما اگر من نظرم را عوض کنم چه می شود؟"
" من نمی دانم در قرارداد چه نوشته شده است، اما فکر می کنم او می تواند تو را بازداشت کند"
" او قادر نخواهد بود من را پیدا کند"
"دقیقا، پس چرا نگرانی؟"
از طرف دیگر، مرد سوییسی که پانصد دلار و خرج یک جفت کفش و لباس، شام و مخارج تدارکات در کنسولگری را پرداخته بود، کم کم نگران می شد و از آنجایی که ماریا برای صحبت کردن با خانواده اش پا فشاری می کرد، او تصمیم گرفت که دو بلیط هواپیما به محل زندگی ماریا بگیرد و با او به آنجا برود- البته به شرطی که همه چیز در چهل و هشت ساعت تمام شود و آنها بتوانند هفته ی دیگر به اروپا بروند- که ماریا با این شرط موافقت کرد. در حالی که با یکدیگر تبادل لبخند می کردند، ماریا فهمید که تمام این شروط در قرار داد آمده است و وقتی که مسئله مربوط به احساسات و قرارداد می شود باید آنها را جدی گرفت
××××
برای آن شهر کوچک باعث حیرت و افتخار بود که ماریای زیبا به همراه یک خارجی برگشته بود که قرار بود او را به ستاره ای در اروپا تبدیل کند. تمام همسایه ها می دانستند و دوست قدیمی مدرسه اش از او پرسید
" چه طور این اتفاق افتاد؟"
" من فقط خوش شانس بودم"
آنها می خواستند بدانند آیا این اتفاقات همیشه در ریو دو ژنیرو اتفاق می افتد، چون داستانهای مشابهی را در تلوزیون دیده بودند. ماریا نمی خواست توضیح دقیقی بدهد، و دلش می خواست که ارزش زیادی برای تجربه های شخصی خودش بگذارد، بنابراین دوستانش را متقاعد کرد که او فرد خاصی بوده است
او به همراه مرد به خانه اش رفت و مرد نشریه ای که در آن برزیل با "ز" نوشته شده بود را به آنها نشان داد، در حالی که ماریا توضیح می داد که او در حال حاضر دارای یک نماینده می باشد و قصد دارد که کارش را به عنوان بازیگر ادامه دهد. مادر ماریا عکس هایی که مرد خارجی به او داده بود و در آن دختر ها بیکینی کوچکی پوشیده بودند را بی درنگ پس داد و ترجیح داد که سوالی نپرسد. همه این ها برای آن بود که دختر او باید شاد و ثروتمند باشد، یا ناشاد اما حداقل ثروتمند باشد
"اسم او چیست؟"
"راجر"
"روجریو! من یک عموزاده داشتم که نامش روجریو بود"
مرد خندید و دست زد، و آنها فهمیدند که مرد حتی یک کلمه هم نفهمیده است. پدر ماریا گفت
" او حدودا هم سن من است"
مادر ماریا به پدرش گفت که در شادی دخترش دخالت نکند. از آنجایی که تمام دوزنده ها با مشتریانشان در موارد زیادی بحث می کنند و دانش زیادی در مورد عشق و ازدواج بدست می آورند، به ماریا این نصایح را کرد
"عزیز من، بهتر است کنار یک مرد ثروتمند غمگین باشی تا اینکه در کنار یک مرد فقیر شاد باشی، آنجا تو شانس بیشتری خواهی یافت که یک زن ثروتمند غمگین شوی. در کنار اینها، اگر همه چیز خوب "پیش نرفت می توانی سوار یک اتوبوس شوی و به اینجا باز گردی
با اینکه ماریا از یک روستا بود اما باهوش تر از مادرش و همسر آینده اش بود و برای اینکه آنها را متوجه قضیه کند گفت
" مامان، از اروپا به برزیل اتوبوسی وجود ندارد. در کنار اینها من دنبال ازدواج نیستم، من به دنبال "شغل می گردم
مادرش نگاهی با ناامیدی به او کرد
"اگر می توانی به آنجا بروی، همیشه هم راهی برای بازگشت داری. بازیگر بودن برای یک زن جوان مناسب است. اما آن تا زمانی طول می کشد که زیبا هستی، و قیافه از حدود سی سالگی پژمرده می شود. پس بیشتر کارها را الان کن، کسی که صادق و بامحبت است را پیدا کن و با او ازدواج کن. عشق مهم نیست. من اول ها عاشق پدرت نبودم، اما پول همه چیز را می خرد، حتی عشق واقعی را. به پدرت نگاه "کن، اوحتی ثروتمند هم نیست
نصیحت بدی از طرف یک دوست بود، اما نصیحت خوبی از طرف یک مادر. چهل و هشت ساعت بعد، ماریا به ریو برگشته بود، البته قبل از آن سری به محل کار قدیمی اش زده بود تا استعفا دهد و از زبان صاحب مغازه بشنود که
" بله، شنیده ام که یک مدیر اپرای فرانسوی می خواهد تو را به پاریس ببرد، نمی توانم تو را از تعقیب "شادیهایت متوقف کنم. اما میخواهم چیزی را قبل از رفتن بدانی
او مدالی را که به یک زنجیر آویزان بود از جیبش بیرون آورد
" این مدال معجزه آسای بانوی رحمت ماست. او یک کلیسا در پاریس دارد، به آنجا برو و برای حمایت "از او نماز بخوان. ببین، کلماتی هستند که دور کلمه ی مقدس حکاکی شده اند
"ماریا خواند:" سلام بر مریم پاک دامن، برای ما که به سوی تو آمده ایم دعا کن.آمین
" به خاطر داشته باش که این کلمات را حداقل یک بار در روز تکرار کنی. و"
او درنگ کرد، اما کم کم داشت دیر می شد
اگر روزی برگردی، من منتظرت خواهم ماند. من فرصتم را برای گفتن مساله ی بسیار ساده ای به تو از "دست دادم: من تو را دوست دارم. شاید الان خیلی دیر شده باشد، اما می خواستم که بدانی
شانس های از دست رفته. او خیلی زود معنی آنها را فهمیده بود. اگر چه "دوستت دارم" دو کلمه ای بود که او در دوران بیست و دو سالگی اش زیاد شنیده بود، و هم اکنون آنها برای ماریا به نظر کلمات تهی و بی معنی می آمدند، زیرا هیچ کدام از آنها هیچ وقت به مساله ی عمیق و جدی یا رابطه های ماندگار تبدیل نشده بود. ماریا از او به خاطر کلماتش تشکر کرد، و آنها را در دفترچه یادداشتش یادداشت کرد :هیچ کس نمی داند زندگی برای ما چه ذخیره کرده، خیلی خوب است که همیشه بدانیم در خروج فوری کجاست. او را از گونه بوسید و بدون آن که نگاهی به عقب کند آنجا را ترک کرد.آنها به ریو دو ژنیرو بازگشتند، و طی یک روزپاسپورت او حاضر شد. راجربا چند کلمه پرتغالی و حرکات زیادی گفت: "برزیل واقعا عوض شده است" . به کمک ملسون، تمام خریدهای مهم انجام شد(لباس، کفش، لوازم آرایش، هر چیزی که زنی مثل او می خواهد). در شب خروج آنها به سمت اروپا، آنها با یک کلوپ شبانه رفتند، و وقتی راجر او را در حال رقص دید از انتخاب خود خوشنود شد؛ او به طور حتم در حضور ستاره ی آینده ی کاباره ی کالوجنی بود: دختر تیره با چشمان رنگ پریده و موهایی به سیاهی گراونا(پرنده ی برزیلی که اغلب مو سیاه نامیده می شد). اجازه ی کار از طرف کنسولگری سوییس آماده بود، بنابراین آنها وسایلشان را جمع کردند و روز بعد آنها به سرزمین شکولات ها پرواز کردند،درحالی که ماریا به طور پنهانی نقشه می کشید که آن مرد را عاشق خود کند. او پیر، زشت یا فقیر نبود. چه چیز بیشتری می خواست؟
پایان فصل چهارم

Friday, August 19, 2005

فصل سوم

و اینگونه دوره ی نوجوانی ماریا گذشت. او زیبا و زیبا تر می شد و رفتار غمگینانه و مرموزش بر زیبایی او می افزود. با وجودی که به خودش قول داده بود دیگر عاشق نشود با یک پسر بیرون رفت، و با یکی دیگرـ خیال بافت و زجر کشید. و در یکی از همین روزها باکرگی خود را روی صندلی عقب یک ماشین از دست داد. او و دوست پسرش در حال لمس همدیگر بودند- بیشتر از حال عادی- دوست پسرش خیلی هیجان زده شد و ماریا خسته از این که تنها باکره بین گروه دوستانش بود به او اجازه داد که به او نزدیکی کند. برعکس خودارضایی، که او را به حس بهشتی می رساند، نزدیکی برایش دردناک بود و باعث شد که یک لکه خون بر دامن او پدیدار شود که آن را شست. هیچ چیز شبیه حس معجزه آسای اولین بوسه ی او نبود. هیچ مرغ ماهی خواری در حال پرواز، غروب خورشید، موسیقی... اما او ترجیح می داد به این مسائل فکر نکند
او برای چند بار دیگر با همان پسر عشق بازی کرد، با وجودی که هر بار مجبور بود اول پسر را تهدید کند که اگر حاضر به عشق بازی نباشد او به پدرش می گوید که پسر به او تجاوز کرده. او از پسر مثل وسیله یی برای یاد گیری استفاده کرد، همه ی راه ها را امتحان کرد تا دریابد که عشق بازی با یک پسر چه حس لذت بخشی خواهد داشت. اما ماریا این را نفهمید. خودارضایی باعث درد کمتر و لذت بیشتری بود. اما همه ی مجله ها، برنامه های تلویزیونی، کتاب ها، دوست دخترهایش، همه چیز، مطلقا همه چیز، می گفتند که یک مرد ضروری و اصل است. ماریا فکر می کرد باید دارای مشکل جنسی ِ غیر قابل بیانی باشد، برای همین او تمرکز بیشتری روی مطالعه کرد و برای مدتی همه چیز را در مورد آن چیز حیرت آور و کشنده که عشق می نامیدنش فراموش کرد

:از دفترچه ی خاطرات ماریا وقتی هفده ساله بود

هدف من این است که عشق را بفهمم. وقتی عاشق بودم، احساس زنده بودن می کردم و می دانم هر چیزی که الان دارم، هر چه قدر هم جالب به نظر برسند اما من را هیجان زده نمی کنند
اما عشق چیز وحشتناکی است: دوست دخترهایم را می بینم که زجر زیادی می کشند و نمی خواهم در وضعیت مشابهی باشم. آنها به من و پاکی ام می خندیدند، اما حالا از من می پرسند که من چگونه می توانم مرد ها را خوب کنترل کنم. من می خندم و چیزی نمی گویم؛ چون می دانم که پیشگیری زجرآور تر از دردهای بعدش است: من به طور ساده اصلا عاشق نمی شوم. هر روز که می گذرد من بیش تر متوجه می شوم مردها چه قدر موجودات ضعیفی هستند، چه قدر بی ثبات، نا امن وغافلگیر کننده هستند....چند تا از پدرهای دوست دخترانم به من پیشنهاد عشق بازی داده اند، اما من همیشه درخواست آنها را رد می کنم. اوایل از رفتارشان شوکه می شدم، اما حالا فکر می کنم همه ی مردها این طوری هستند
اگر چه هدف من این است که عشق را بفهمم، و اگر چه برای من فکر کردن در مورد آدم هایی که قلبم را به آنها داده ام زجرآور است، اما متوجه شده ام آنها که قلب مرا لمس کرده اند از برانگیختن جسم من عاجز بوده اند، و آنها که جسم مرا برانگیختند از لمس قلب من عاجز بودند
××××
او نوزده ساله شد، دبیرستان را تمام کرد و در یک پارچه فروشی کار پیدا کرد، جایی که رئیسش بی درنگ عاشق او شد. در آن زمان ماریا می دانست چگونه از مردها استفاده کند، بدون آنکه از خودش استفاده شده باشد. اگر چه همیشه عشوه گر بود و از قدرت زیبایی خود خبر داشت اما هرگز به او اجازه نداد که ماریا را لمس کند.
قدرت زیبایی: برای زنان زشت جهان چگونه است؟ او دوست دخترانی داشت که هیچ کس در پارتی ها به آنها توجه نمی کردند و هیچ وقت از آنها درخواست نمی شد. اما به طور غیر قابل قبولی آنها برای کمترین عشقی که دریافت می کردند ارزش قائل بودند. وقتی از طرف کسی رد می شدند، در خلوت خود زجر می کشیدند و سعی می کردند به چیز مهم تری به جزاین که همه چیزشان را برای یک نفر فدا کنند ، فکر کنند. آنها مستقل تر بودند، و به خودشان توجه بیشتری می کردند، اما در تصور ماریا، دنیای آنها باید غیر قابل تحمل باشد
او می دانست که چه قدر جذاب است، با وجودی که خیلی کم به مادرش گوش می داد اما هیچ وقت این حرف او را فراموش نمی کرد: " عزیز من، زیبایی زیاد پایدار نیست". در حالی که این جمله همیشه در گوشش بود در حالی که از نزدیکی زیاد با رئیسش پرهیز می کرد، سعی می کرد که زیاد نیزاو را نا امید نکند. و این باعث شد که حقوق او به مقدار زیادی افزایش پیدا کند (ماریا نمی دانست تا کی رئیسش با اندکی امید که روزی با ماریا همبستر خواهد شد با او خواهد ساخت، اما لااقل در همان موقع ماریا داشت پول خوبی به دست می آورد). همچنان او به ماریا برای کار اضافی می پرداخت ( رئیسش دوست داشت ماریا همیشه دور و برش باشد، شاید می ترسید اگر او شب ها بیرون رود ممکن است عشق بزرگی برای زندگیش پیدا کند). ماریا دو سال تمام با نیرو کار کرد، هر ماه مقداری پول به خانواده اش برای نگهداری از او می داد، و در آخر، موفق شد! برای رفتن و گذراندن یک هفته تعطیلی اش در شهر رویاهایش پول جمع کرد، جایی که ستاره های فیلم و تلویزیون زندگی می کردند، تصویر روی کارت های پستال: ریو دو ژنیرو
رئیسش به او پیشنهاد کرد که با او برود و همه ی هزینه های او را بپردازد، اما ماریا به دروغ به اوگفت که از آنجا که دارد به یکی از خطرناک ترین مکان های دنیا می رود مادرش تنها به شرطی قبول کرده، که ماریا به خانه ی یکی از عموزاده هایش که جودو آموزش دیده بود برود
"در کنار این آقا...."،‌ماریا گفت:" شما نمی توانید مغازه را بدون اینکه فرد مطمئنی پیدا کنید رها کنید
مرد گفت: " من را آقا صدا نکن". ماریا در چشم های او چیزی دید که می شناخت. شعله ی عشق. و این باعث تعجب ماریا شد، چون همیشه فکر می کرد او فقط به سکس با او علاقمند است، ولی چشم هایش چیز کاملا متفاوتی می گفتند، مثل فکر کردن در مورد آینده : "من می توانم به توخانه دهم، خانواده و پول برای خانواده ات"، ماریا تصمیم گرفت آتش را تند تر کند
او گفت که واقعا دلش برای شغل تنگ می شود، و همین طور برای همکارانش که کار کردن با آنها را دوست دارد (ماریا سعی کرد از که از هیچ فرد خاصی اسم نبرد، و رازی را برای رئیسش به جا بگذارد، آیا منظورش از همکار او بود؟) و قول داد که مواظب کیف پول و آبرویش باشد. اما واقعیت متفاوت بود: او نمی خواست هیچ کس، به هیچوجه هیچ کس، اولین هفته ی آزادی مطلق او را خراب کند. او می خواست همه کار کند. شنا کردن در دریا، حرف زدن با غریبه ها، به پنجره ی مغازه ها نگاه کردن، و منتظر ماندن برای یک شاهزاده فریبنده تا او را به سمت موفقیت و چیزهای خوب ببرد
با یک لبخند اغوا کننده پرسید :" بعد از همه ی اینها چه هفته یی است؟"، " مثل نور می گذره و من "خیلی زود به کار برخواهم گشت
رئیسش اول پافشاری کرد، اما در نهایت تصمیم او را قبول کرد، و درآن لحظه نقشه می کشید به محض این که ماریا بازگردد از او خواستگاری خواهد کرد، غمگین شده بود اما نمی خواست با نشان دادن یک چهره ی زورگو همه چیز را خراب کند
××××
مسافرت ماریا با اتوبوس چهل و هشت ساعت طول کشید، در یک هتل ارزان در کوپاکابانا اتاقی اجاره کرد( کوپاکابانا! آن ساحل، آن آسمان...) و قبل از اینکه حتی کیف هاش را باز کرده باشه، بیکینی(1) که خریده بود را برداشت، و با وجود هوای ابری مستقیم به ساحل رفت. با ترس به دریا نگاه کرد، و با سختی خودش را به آب زد
هیچ کس توجه نمی کرد که این اولین تماس ماریا با اقیانوس بود، با جریان آب ها، با موج های خروشان، و در آن طرف اقیانوس اطلس، با ساحل آفریقا وشیرهایش. وقتی از آب بیرون آمد به زنی نزدیک شد که سعی می کرد ساندویج دست نخورده ای را بفروشد، و مرد خوش تیپی که او پرسید آیا می خواهد آن شب را با او بیرون رود، و مرد دیگری که که یک کلمه پرتقالی حرف نمی زد و با ادا و اشاره از ماریا پرسید که آیا آب نارگیل می خواهد
ماریا یک ساندویچ خرید، چون خجالتی تر از آن بود که نه بگوید، اما با دو مرد غریبه حرف نزد. ناگهان از خودش ناامید شد؛ حالا که فرصت آن را داشت که هر چه می خواهد انجام دهد،‌ چرا انقدر مسخره برخورد می کرد؟ هیچ توضیح خوبی پیدا نکرد، آنجا نشست و منتظر آن شد که خورشید از پشت ابرها بیرون بیاید، هنوز از شجاعت خودش و سردی آب( حتی در وسط گرمای تابستان) هیجان زده بود
مردی که نمی توانست یک کلمه پرتغالی حرف بزند در حالی که نوشیدنی به همراه داشت دوباره ظاهر شد و نوشیدنی را به او تعارف کرد. راحت از این که لازم نیست با او حرف بزند، نوشیدنی را قبول کرد و به او خندید، مرد نیز با لبخند به او جواب داد. برای یک مدت آنها آن گفتگوی راحت و بی معنی( لبخند زدن) را ادامه دادند تا اینکه مرد یک دیکشنری کوچک از جیبش در آورد و با لهجه ی عجیبی گفت: "بونیتا"..."زیبا"، ماریا دوباره لبخند زد، اگرچه او می خواست حد اقل شاهزاده اش به زبان پرتغالی صحبت کند و کمی جوان تر باشد

مرد صفحه ای را ورق زد:
"شام... امشب؟"
:سپس گفت
"سوییس!"
:و جمله اش را با کلماتی تمام کرد که در هر زبانی شبیه زنگوله هایی در بهشت بودند
"کار! دلار!"
ماریا هیچ رستورانی را نمی شناخت که نام آن سویس باشد. آیا واقعا می شد انقدر همه ی رویاها زود برآورده بشه؟ ماریا خواست تا احتیاط کند:" ممنون برای دعوتتان، اما من در حال حاضر کار دارم و "علاقه ای به پول در آوردن ندارم

مرد که یک کلمه هم از حرف های او را نفهمیده بود، کم کم ناامید می شد، بعد از رد و بدل کردن چند لبخند دیگر مرد او را برای چند دقیقه تنها گذاشت و با یک مترجم برگشت. از طریق مترجم به ماریا توضیح داد که" از سویس است( کشور، نه رستوران) و تمایل دارد که با ماریا شام بخورد تا در مورد یک پیشنهاد شغلی با هم صحبت کنند." مترجم که خود را به عنوان مسئول توریست های خارجی و امنیت هتلی که مرد در آن اقامت داشت معرفی کرده بود، اضافه کرد:" اگر جای شما بودم قبول می کردم. او مدیر یک تماشاخانه ی مهم است که برای افراد با استعداد برای کار در اروپا جستجو می کند. اگر شما دوست دارید می توانم شما را به چند نفر دیگر که دعوت ایشان رو قبول کرده اند آشنا کنم که همگی ثروتمند شده اند و ازدواج کرده و صاحب بچه هستند و نیازی ندارند که نگران این باشند که "فریب بخورند یا بی کار بمانند
بعد در حالی که سعی کرد که ماریا را با دانش خود از فرهنگ های بین الملی تحت تاثیر قرار دهد "گفت:" در کنار اینها سویس شکلات و ساعت های عالی می سازد

تنها تجربه ی ماریا در صحنه، بازی کردن در نقش فروشنده ی آب بود که هر سال در هفته ی مقدس بوسیله ی شورای محلی برای این نقش انتخاب می شد. او به سختی در اتوبوس خوابیده بود، اما از دیدن دریا هیجان زده شده بود، از خوردن ساندویج بیزار بود- دست نخورده یا هر چیز دیگر- و از این که کسی را نمی شناخت آشفته بود و
دنبال دوستی می گشت. او قبلا هم در وضعیت مشابهی قرار گرفته بود، که یک مرد قول همه چیز می دهد اما در آخر هیچ چیز نمی داد، بنابراین می دانست تمام حرف ها ی مرد درباره ی نمایش تنها راهی بود که ماریا را علاقمند کند
متقاعد شده بود که پرهیزگاری هایش باعث این شانس شده بود، و او می بایست از هر لحظه از این تعطیلات استفاده کند، دیدن یک رستوران خوب می توانست موضوعی برای او باشد که وقتی به خانه برگشت در آن مورد صحبت کند، او تصمیم گرفت که دعوت را قبول کند، به این شرط که مترجم هم آنها را همراهی کند، چون از رد و بدل لبخند و تظاهر به این که حرف های مرد را می فهمد خسته شده بود
تنها مشکل بدترین آنها بود: او هیچ چیز مناسبی برای پوشیدن نداشت. یک زن هیچ وقت به چنین چیزی راضی نمی شود( او ترجیح می داد شوهرش به او خیانت کند تا اینکه از وضعیت گنجه ی لباس های او اطلاع پیدا کند)، اما از آنجا که او هیچ کدام از این مردم را نمی شناخت و ممکن بود دیگر هیچکدام از آنها را دوباره نبیند، احساس کرد که چیزی برای از دست دادن ندارد
" من تازه از شمال شرقی رسیده ام و لباس مناسب برای اینکه در رستوران بپوشم ندارم"
از طریق مترجم، مرد به او گفت که نگران نباشد و آدرس هتل او را پرسید. هنگام عصر، او لباسی دریافت کرد که در تمام زندگی خود ندیده بود، به همراه یک جفت کفش که به نظر می رسید به اندازه حقوق تمام سال او قیمت داشته باشد

××××
ماریا حس می کرد این آغاز جاده ای بود که برای آن راه طولانی ازسرتاوو ، سرزمین دور افتاده ی برزیلی، پشت سر گذاشته بود: تحمل تنگ دستی همیشگی، پسرهایی بدون آینده، شهر فقیر اما صادق، سکون، زندگی تکراری: او حاضر بود که به پرنسس جهان تبدیل شود. مرد به او کار و دلار داده بود، یک کفش بیش از حد گران و لباسی شبیه لباس های در افسانه ها داده بود. تنها چیزی که کم داشت، آرایش بود. یکی ازکارکنان هتل دلش برای او سوخت و به او کمک کرد، در حالی که ابتدا به او اخطار داده بود که فرض نکند که هر خارجی فرد قابل اطمینانی است یا اینکه همه ی مردهای آنجا دزد هستند

ماریا به اخطاراو بی توجهی کرد، هدیه های بهشتی اش را به تن کرد و ساعت ها در مقابل آیینه نشست، در حالی که تاسف می خورد چرا یک دوربین به همراه نیاورده تا این لحظات را ثبت کند، تا وقتی که تشخیص داد برای ملاقات دیر کرده است. او مثل سیندرلا به سمت هتلی که مرد سوییسی اقامت داشت شروع به دوویدن کرد
در حالی که ماریا غافلگیرشده بود، مترجم گفت که آنها را همراهی نمی کند
" در مورد زبان نگران نباش، آن چه که اهمیت دارد آن است که آیا او با تو راحت است یا نه"
"اما او چه طور می تواند راحت باشد وقتی که زبا ن من را نمی فهمد؟"
احتیاجی نداری که صحبت کنی، مسئله مهم اثری که بر او می گذاری است
ماریا منظور او را نفهمید. جایی که ماریا از آن آمده بود مردم با هم کلمه، جمله، سوال و پاسخ رد و بدل می کردند. اما ملسون- نام مترجم و مامور امنیت هتل- به او اطمینان داد که در ریو دی ژنیرو و بقیه دنیا همه چیز فرق دارد
" او احتیاجی ندارد که بفهمد، فقط کاری کن که احساس راحتی کند.زن او مرده و بچه ای ندارد؛ او صاحب یک کلوپ است و به دنبال زنان برزیلی که می خواهند خارج کار کنند است. من به او گفتم که تو از آن نوع نیستی، اما او پافشاری کرد، می گفت از وقتی که تو را دیده که از آب خارج می شدی "عاشقت شده. او همچنین فکر می کند که بیکینی تو زیباست
او درنگ کرد
اما، صراحتا ، اگر می خواهی اینجا یک دوست پسر پیدا کنی، باید یه بیکینی دیگر بخری، هیچ کس "دیگر به جز این مرد سوییسی از آن خوشش نخواهد آمد. آن مدل واقعا قدیمی است
ماریا تظاهر کرد که نشنیده است. ملسون ادامه داد: فکر نکنم او فقط بخواهد جفتک پرانی کند. او گمان می کند تو صاحب چیزی هستی که می توانی کشش اصلی کلوپش شوی. البته او تو را در حال خواندن یا رقص ندیده است، اما از آنجایی که که با زیبایی به دنیا آمده یی می توانی همه آن ها را یاد بگیری. همه ی این اروپایی ها مثل هم هستند، آنها به اینجا می آیند و تصور می کنند همه ی زنها برزیلی خوش گذران هستند و می دانند چگونه سامبا برقصند(2). اگر او جدی بود، نصیحتت می کنم که قبل از ترک کشور با او قرارداد ببند و صحت امضا را در کنسولگری سوییس تایید کن. اگر خواستی در مورد چیزی با من صحبت کنی من فردا کنار ساحل خواهم بود، روبروی هتل
مرد سوییسی بازوی ماریا را گرفت و اشاره کرد که تاکسی منتظر آنها می باشد
" اگر او منظور دیگری داشت ، و تو هم همین طور، قیمت برای هر شب سیصد دلار است. از این کمتر "را قبول نکن
××××
قبل از آن که ماریا بتواند چیزی بگوید، آنها به سمت رستوران راه افتادند، در حالی که مرد دوباره کلماتی که می خواست بگوید را تکرار می کرد
" کار؟ دلار؟ ستاره ی برزیلی؟"
ماریا هنوزدر مورد آنچه مترجم گفته بود فکر می کرد:" سیصد دلار برای یک شب". آن یک اقبال بود. او نیازی نداشت که برای عشق زجر بکشد. می تونست از این مرد استفاده کند در حالی که رئیش را هنوز داشت، ازدواج می کرد، بچه دار می شد و برای خانواده اش زندگی راحتی فراهم می کرد.چه چیزی برای از دست دادن داشت؟ مرد سوییسی پیر بود و زود می مرد و بعد او ثروتمند می شد- این مردهای سوییسی مطمئنا ثروت زیادی دارند اما زن کافی در کشورشان ندارند
آنها کمی از غذا صحبت کردند- و تبادل لبخند- ماریا کم کم داشت منظور ملسون را از"اثرات" می فهمید. مرد به او آلبومی نشان داد که در آن به زبان های مختلفی که او نمی دانست نوشته شده بود، تصویر زنان در بیکینی ( بدون شک زیبا تر و گستاخانه تر از آنچه او پوشیده بود)،‌تکه های روزنامه، نشریه های زننده که تنها کلمه ای که ماریا تشخیص داد برزیل بود، که اشتباه نوشته شده بود. ماریا به مقدار زیادی نوشید، ترسیده از آن که مرد به او پیشنهاد دهد که با هم بخوابند( با این که هرگز این کار را قبلا در زندگی اش انجام نداده بود، اما هیچ کس نمی تواند در مقابل سیصد دلار خودش را کنترل کند و همه چیز وقتی مست هستی آسان تر به نظر می رسند، به خصوص اگر بین غریبه ها باشی). اما مرد مثل یک جنتلمن واقعی رفتار کرد، حتی هنگام نشست و برخواست صندای ماریا را جا به جا کرد. در آخر ماریا گفت که خسته است و قرار ملاقاتی کنار ساحل برای روز بعد با او گذاشت(با اشاره کردن به ساعتش، زمان را به او نشان دادن، با دستانش شکل موج را در آوردن و گفتن:"آ-ما-نها"..." فردا"-(خیلی آهسته
او به نظر خوشنود می آمد و به ساعتش نگاه کرد(احتمالا سوییس)، ودر مورد زمان موافقت کرد
××××
ماریا به خواب نرفت. او فکر می کرد که همه ی این ها فقط یک رویا می باشد. وقتی از خواب برخواست، دید که آن رویا نبوده: لباس روی صندلی در اتاق معمولی او، کفش های زیبا و وعده گاهش در ساحل

:از دفترچه ی یادداشت ماریا، روزی که مرد سوییسی را ملاقات کرد

همه به من می گویند که دارم تصمیم اشتباهی می گیرم، اما اشتباه کردن بخشی از زندگی است. جهان از من چه می خواهد؟ آیا می خواهد که هیچ ریسکی نکنم، و به جایی برگردم که از آن آماده ام چون جرٱت آن که به زندگی "بله" بگویم را نداشتم؟
من اولین اشتباهم را در یازده سالگی کردم، وقتی آن پسر از من پرسید که آیا می توانم به او مداد قرض دهم؛ از آن زمان، تشخیص دادم که بعضی اوقات تو هیچ شانس دومی به دست نمی آوری و بهترین این است که هدایایی که دنیا به تو می دهد را قبول کنی.البته ریسکی در این کار است، اما آیا این ریسک بزرگتر از چهل و هشت ساعت دراتوبوس نشستن تا اینجا و وقوع این حادثه است؟ اگر من قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، اول از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم. اگر من به دنبال عشق واقعی می گردم، ابتدا باید توانایی یک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربه ی کمی که از زندگی دارم به من درس داده که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست، همه چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهای غیرمادی در مورد مادیات هم صادق است. تمام کسانی که چیزی را از دست داده اند همیشه فکر می کنند آن چیز برای همیشه ماندگار است(که بارها برای خود من هم اتفاق افتاده)و در آخر نتیجه گرفته اند هیچ چیز واقعا به آنها تعلق ندارد.
و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، هیج دلیلی ندارد که وقتم را برای جستجوی چیزهایی که برای من نیستند، تلف کنم. بهترین آن است که جوری زندگی کنم که امروز روز اول و آخر زندگی ام است
.
پایان فصل سوم

توضیحات

یک= مایو دو تیکه زنانه

دو=رقص برزیلی

Sunday, August 14, 2005


فصل دوم

سه سال گذشت. او جغرافی و ریاضی یاد گرفت. در مدرسه اولین مجله‌ی پورنو اش را خواند.در همان زمان، شروع به نوشتن یادداشت های روزانه در مورد زندگی کسالت بار خود و تمایلش برای تجربه کردن چیزهای جدید و دست اول که در مدرسه به او گفته بودند کرد؛ اقیانوس، برف،‌مردها با عمامه، زنان زیبا که پوشیده از جواهرات هستند. اما از آن جا که هیچ کس نمی تواند در رویاهای غیر ممکن خود زندگی کند، به خصوص اگر مادرش یک خیاط باشد و پدرش به ندرت در خانه پیدا شود، او به زودی تشخیص داد که باید توجه بیشتری به ٱنچه در اطرافش می گذرد داشته باشد. او به تحصیل پرداخت تا بتواند در زندگی موفق شود و در همان زمان به دنبال کسی می گشت که بتواند رویاهایش را با او شریک شود.وقتی او پانزده ساله شد، عاشق پسری شد که در دسته های هفته ی مقدس (1) شداو اشتباه بچگی اش را تکرار نکرد: آنها با هم راه رفتند و دوست شدند. و شروع کردند به سینما و جشن رفتن.اما مثل دفعه اول، او متوجه شد که به پسر در حالی که غایب بود بیشتر از هنگامی که او حضور داشت عشق می ورزید. او برای دوست پسرش به شدت دلتنگ می شد، ساعت ها به خیال پردازی درباره آنچه که آنها در دیدار بعدی در باره اش حرف خواهند زد می پرداخت و هر ثانیه از لحظاتی که با هم بودند را به خاطر می آورد.سعی می کرد تا کارهایی که اشتباه یا درست انجام داده است را تشخیص دهد. او دوست داشت به خودش مثل یک بانوی جوان باتجربه نگاه کند، که اجازه داد بود یک علاقه ی شدید فهم او را از بین ببرد و با دردی که این مسائله باعث می شد آشنا بود. او تصمیم گرفته بود با تمام قدرت برای این مرد و ازدواج با او بجنگد. فکر می کرد او مرد ازدواج و بچه و خانه‌ی کنار دریا بود.او تصمیم گرفت با مادرش حرف بزند که خیلی "جدی به او گفت: "اما تو هنوز خیلی جوان هستی، عزیز من"تو وقتی با پدرم ازدواج کردی که شانزده ساله بودی"مادرش ترجیج داد که به او توضیح ندهد که ازدواج آنها به خاطر بارداری ناخواسته اش بوده: "در آن زمان همه چیز فرق می کرد" و سعی کرد که بحث را خاتمه دهد
××××
روز بعد، ماریا و دوست پسرش برای قدم زدن به حومه شهر رفتند. کمی صحبت کردند. ماریا از او پرسید آیا علاقه ای به سفر کردن دارد اما به جای جواب او ماریا را در آغوش گرفت و او را بوسیداولین بوسه‌ی او! همانگونه که آن لحظه را خیال می کرد! در منظره ای زیبا- پرنده های ماهی خوار در حال پرواز، غروب آفتاب، منطقه ای نیمه خشک زیبا و وسیع، صدای موسیقی از دور دست ها. ماریا تظاهر کرد که خودش را عقب می کشد، اما بعد او را در آغوش کشید و چیزهایی که در درفیلم های سینما و تلویزیون و مجله ها دیده بود تکرار کرد: لب هایش را با کمی خشونت به لبهای او مالید، در حالی که سرش را به این طرف و آن طرف تکان می داد. نیمی ریتمیک و نیمی دیوانه وار. او احساس می کرد که دندان های پسر را با زبان خود لمس می کندپسر ناگهان بوسیدن او را متوقف کرد و پرسید: تو نمی خواهی؟
او چه جوابی باید می داد؟آیا او هم می خواست؟ مطمئنن او هم می خواست. اما یک زن نباید خودش را این گونه آشکار کند، به خصوص نه به همسر آینده‌ی خود، و گرنه او بقیه عمر خود را به شک کردن خواهد گذراند که او ممکن است به هر چیزی به همین راحتی بله بگوید. او تصمیم گرفت که جواب ندهدپسر او را دوباره بوس کرد. این بار با اشتیاق کمتری.دوباره ایستاد،با صورت قرمز، و ماریا فهمید چیز اشتباهی اتفاق افتاده است.اما او می ترسید که بپرسد آن چیست. او دست پسر را گرفت و آنها به شهر برگشتند،مثل آن که هیچ اتفاقی نیافتاده استآن شب، با استفاده از کلمات سخت و نامتداول- چون مطمئن بود که کسی دیگر هم آن دفترچه را می خواند، و چون معتقد بود چیز مهمی اتفاق افتاده-در دفترچه ی خاطراتش نوشت

وقتی ما کسی را می بینیم و عاشق می شویم، احساس می کنیم که همه ی دنیا با ما است. من امروز این اتفاق را حس کردم ، وقتی خورشید غروب می کرد. ولی اگر چیز اشتباهی اتفاق بیافتد، هیچ چیزی باقی نمی ماند! هیچ مرغ ماهی خواری! هیچ موسیقی از راه دور، نه حتی مزه ی لب های او. چگونه ممکن است این همه زیبایی در یک آن ناپدید بشوند؟زندگی خیلی سریع حرکت می کند.با یک ماجرا در یک ثانیه ما را از بهشت به جهنم می رساند

××××روز بعد او با دوست دخترهایش صحبت کرد. همه ی آنها او را در حالی که با "نامزده" آینده اش بیرون می رفت دیده بودند.بعد از همه ی اینها، این کافی نیست که یک عشق بزرگ در زندگی داشته باشی، تو باید مطمئن باشی که هر کسی می داند تو چه آدم مطلوب و خواستنی ای هستی. آنها داشتند می مردند که بدانند چه اتفاقی افتاده و ماریا، با خودپسندی، گفت که بهترین قسمت وقتی بود که زبان او دندان های ماریا را لمس کرد.یکی از دختر ها خندید و گفت"تو دهنت را باز نکردی؟""یک دفعه همه چیز واضح شد. سوال پسر، ناامیدی او""برای چه؟""که به او اجازه بدهی زبانش را داخل کند""چه فرقی می کند؟""این چیزی نیست که تو بتوانی توضیح دهی. مردم این جوری همدیگر را بوس می کنند"آنها خندیدند و مسخره اش کردند. حس ترحم و شادی ِِ انتقام دخترهایی که هرگز با پسری در عشق نبودند. ماریا وانمود کرد که اهمیت نمی دهد و او هم خندید. اگرچه روح او در حال گریه بود. در دلش به فیلمی که در سینما دیده بود نفرین می کرد، از آن یاد گرفته بود که چشمهایش را ببندد، دست هایش را بر سر مرد قرار دهد، و آهسته سرش را به چپ و راست تکان دهد. اما او مساله ضروری را رعایت نکرده بود و مهمترن چیز را نشان نداده بود. او یک معذرت خواهی عالی ساخت(من نمی خواستم که یک باره خودم را عرضه کنم. چون مطمئن نبودم، اما حالا تشخیص داده ام که تو عشق زندگی من هستی) و منتظر فرصت بعدی شداو پسر را تا سه روز بعد ندید، در یک جشن در کلوپ محلی، در حالی که پسر دست یکی از دوست های ماریا را نگه داشته بود.دوستی که از ماریا در مورد بوسه هایشان پرسیده بود.ماریا دوباره وانمود کرد که اهمیت نمی دهد. تا پایان گفتگویش با دیگر دوستان دخترش در مورد ستاره های فیلم ها و بقیه ی پسر های محل تحمل آورد. و سعی کرد به نگاه های دلسوزانه ی دوستانش توجه نکند.وقتی به خانه رسید، دنیایش به ناگاه فرو ریخت. تمام شب را گریه کرد و هشت ماه تمام زجر کشید تا به این نتیجه رسید که آن عشق مطمئنن برای او ساخته نشده بود و او برای عشق ساخته نشده.و به این فکر کرد که برای باقی عمرش یک راهبه می شود و بقیه زندگیش را وقف عشقی می کند که صدمه نمی زند و جای زخم هایش روی قلب نمی ماند- عشق برای مسیح. در مدرسه، آنها درباره ی مبلغ مذهبی که به آفریقا سفر کرده بود یاد گرفتند. او فکر کرد که این راهی می تواند باشد برای رهایی از وجود گرفته و بی فایده اش. او نقشه کشید که به یک صومعه وارد شود. کمک های اولیه را فراگرفت(خیلی از معلم ها می گفتند آدم های زیادی در آفریقا می میرند)، در کلاس های مذهبی اش سخت تر کار کرد، و شروع کرد به تصویربافی از خودش به عنوان یک فرد مقدس مدرن که زندگی ها را نجات می دهد و به جنگل هایی می رود که شیرها و ببرها در آن ها زندگی کرد.××××اگر چه در پانزده سالگی او یاد گرفت باید با دهان باز بوس کرد و این که عشق بالاتر از هر چیزی باعث آزار می شود، اما او مسئله ی سومی را نیز کشف کرد: خود ارضایی. این مسئله اتفاقی پیش آمد. در حالی که منتظر بود مادرش بیاید آلت تناسلی اش را لمس می کرد. او وقتی بچه بود این کار را انجام می داد و از این حس خوشش می آمد.تا اینکه یک روز پدرش او را در حال این عمل دید و به او سیلی محکمی زد، بدون این که به او توضیح دهد چرا. او هیچ وقت کتک خوردن به آن شدت را فراموش نکرد ولی یاد گرفت که نباید خودش را جلوی بقیه ی مردم لمس کند. و از آنجایی که نمی توانست آن را در وسط خیابان انجام دهد و برای خودش اتاقی هم نداشت، همه چیز را درباره ی آن حس خوشایند فراموش کردتا آن بعد از ظهر، حدود شش ماه بعد از آن بوسه ها. مادرش دیر کرده بود و او هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. پدرش تازه با یکی از دوستانش بیرون رفته بود.و از آنجایی که هیچ چیز جالبی از تلویزیون پخش نمی شد، او شروع به تجسس بدن خودش کرد. به این امید که شاید بتواند موی اضافه ای پیدا کند که بیدرنگ آن را بکند. که در حال شگفتی یک غده بالای مبهل خود پیدا کرد. او شروع به لمس آن کرد و فهمید که نمی تواند این کار را متوقف کند. احساسات بسیار تحریک کننده و مطبوعی داشت. و همه ی بدن او به خصوص قسمتی که لمس می کرد سفت و کشیده شده بود. او حس می کرد که به بهشتی وارد می شود. احساساتش به شدت افزایش می یافتند. تا جایی که او متوجه شد نمی تواند به طور واضح ببیند با بشنود. همه چیز به سایه زردی تبدیل شده بود. او ناله ای سر داد و اولین ارگاسمش را تجربه کرد
!ارگاسم
مثل شناور شدن به آسمان و بهشت و دوباره آهسته به زمین برگشتن. بدن او خیس عرق بود. اما او کاملا حس راضی شدن و پر انرژی بودن می کرد. پس آن سکس بود! چه قدر شگفت آور! نه شبیه مجله های اورتیک که هر کسی در مورد لذت و خوشی حرف می زد اما به نظر می آمد که در درد شکلک در می آورد. نیازی هم به مردی نبود که بدن زن را دوست دارد و وقتی برای احساسات او ندارد. او می توانست این کار را با خودش کند. او دوباره آن کار را انجام داد. این بار تصور می کرد که یک ستاره مشهور سینما او را لمس می کند و دوباره به بهشت رفت و برگشت. و احساس کرد حتی انرژی بیشتری دارد. درست وقتی می خواست برای بار سوم این کار را انجام دهد مادرش به خانه آمد.ماریا با دوست دخترانش در مورد این موضوع صحبت کرد البته بدون این که به آنها بگوید فقط چند ساعت قبل آن را کشف کرده است. همه ی آنها بجز دو نفر می دانستند او در مورد چه چیزی صحبت می کند. اما هیچ کدام هیچ وقت جرات نکرده بود که این بحث را پیش بیاورند. و این بار نوبت ماریا بود که مثل یک انقلابی، احساس کند که رهبر یک گروه است که بازی مسخره ی "اقرار به رازها" را کشف کرده است، که شامل این می شد که از هر کسی بپرسد شیوه ی مطلوب او برای خودارضایی چیست؟ او تکنیک های مختلف را یاد گرفت، مثل خوابیدن زیر لحاف در گرمای شدید تابستان( چون یکی از دوستانش او را مطمئن کرد که عرق کردن کمک خواهد کرد)، استفاده کردن از چیزی شبیه غاز برای لمس آنجایش( او هنوز نمی دانست اسم آنجا چیست)، به یک پسر اجازه دادن که این کار را برایش بکند(ماریا فکر کرد این ضروری نیست)، استفاده از آب در وان حمام ( آنها در خانه نداشتند اما او به محض دیدن یکی از دوستان ثروتمندش آن را امتحان خواهد کرد) به هر حال، وقتی او خود ارضایی را کشف کرد و چند تا از پیشنهاد های دوستانش را اجرا کرد، ایده‌ی زندگی مقدس را برای همیشه کنار گذاشت. خود ارضایی به او لذت بزرگی داده بود، وکلیسا به این مطلب تاکید می کرد که سکس بزرگترین گناه است. او افسانه های زیادی را از دوست دخترهایش شنیده بود که: خودارضایی باعث خال می شود،یا می تواند باعث شود که دیوانه یا حتی باردار شود. با وجود همه ی این ریسک ها او لا اقل هفته ای یک بار این لذت را به خودش می داد، به خصوص چهارشبنه ها که پدرش برای کارت بازی با دوستانش بیرون می رفتدر همین زمان او بیشتر و بیشتر در رابطه هایش با پسرها متزلزل می شد. و بیشتر و بیشتر به این فکر می کرد که محل زندگی اش را ترک کند. او برای بار سوم و چهارم عاشق شد، او حالا می دانست چگونه باید ببوسد، و وقتی با دوست پسرهایش تنها بود آنها را لمس می کرد و به آنها اجازه می داد او را لمس کنند. اما همیشه چیز اشتباهی اتفاق می افتاد و درست زمانی که او احساس می کرد انسانی را یافته که می خواهد بقیه ی زندگی اش را با او بگذراند همه چیز تمام می شد. بعد از مدتی او به این نتیجه رسید که مردها فقط درد ، ناامیدی، رنج با خود به همراه می آورند و کشنده ی زمان هستند. یک بعد از ظهر، وقتی به یک مادر نگاه می کرد که با پسر دو ساله ی خود بازی می کند، فکر کرد او هنوز می تواند به یک همسر، فرزند و خانه ای با منظره ی دریا فکر کند، اما او هرگز دوباره نباید عاشق شود زیرا عشق همه چیز را خراب می کند
توضیحات فصل دوم: (1) هفته ی مقدس: هفته ی قبل از عید پاک که یاد آورآخرین هفته ی زندگی مسیح قبل از به صلیب کشیدن اوست

پایان فصل دوم

فصل اول
يکی بود يکی نبود، روزگاری فاحشه ای بود به اسم ماريا که... صبر کنيد! يکی بود يکی نبود جملهء آغازين بهترين قصه های بچه ها است و فاحشه کلمه ای برای آدم بزرگ ها! به نظر شما من چطور می توانم کتابم را با چنين تناقض آشکاری آغاز کنم؟ اما مگر نه اينکه ما آدم ها در تمام لحظات زندگی مان يک پامان در عرش افسانه ها است و يک پامان در اعماق، بگذاريد برای يک بار هم که شده همان طور هم داستان را شروع کنيم؛ روزی روزگاری فاحشه ای زندگی می کرد به نام ماريا مثل همهء فاحشه ها، او هم معصوم و بی گناه به دنيا آمده بود و بعدتر در نوجوانی آرزو کرده بود که مرد رويايی زندگی اش را ملاقات کند، مردی پولدار، خوش تيپ، باهوش که با او در لباس سفيد عروس ازدواج کند، دو تا بچه داشته باشند، که وقتی بزرگ شدند معروف شوند، و در خانه ای زيبا زندگی کند که از پنجره هايش دريا ديده می شود. پدر ماريا يک فروشندهء دوره گرد بود و مادرش يک خياط؛ آنها در شهری در مرکز برزيل زندگی می کردند که فقط يک سينما داشت، يک کاباره و يک بانک؛ ماريا هميشه آرزو داشت بالاخره يک روز شاهزادهء جذاب و دلربايش بی خبر بيايد و بند از پای او بگشايد و آنها، دوتايی با هم از آنجا بروند، آنوقت می توانستند با هم دنيا را فتح کنند روزهايی که ماريا منتظر شاهزادهء دلربايش بود تنها کارش خيال پردازی بود و رويا بافی؛ او اولين بار وقتی يازده سالش بود عاشق شد. در مسير خانه تا مدرسه، متوجه شده بود که تنها نيست و همسفری دارد. پسری که در همسايگی شان بود در همان شيفت درس می خواند و به مدرسه می رفت. آنها هيچوقت با هم حرف نمی زدند، حتی يک کلمه؛ اما کم کم ماريا ملتفت شد بهترين اوقات روزش لحظاتی است که دارد به مدرسه می رود، حتی لحظه های برگشتن؛ تشنگی و خستگی، وقتی که خورشيد داشت غروب می کرد و پسر تند تند راه می رفت و ماريا تمام سعی اش را می کرد که پا به پای او سریع قدم بردارد اين ماجرا ماهها و ماهها پشت هم تکرار می شد، ماريا که از درس خواندن متنفر بود و تنها تفريح اش تلويزيون بود شروع کرد به آرزو کردن برای اينکه آن روزها زودتر بگذرند. او برخلاف دخترهای همسن اش مشتاقانه در انتظار رفتن به مدرسه می ماند، برای همين آخر هفته ها به نظرش کند و غمگين می گذشتند. کند تر از آن چيزی که بايد برای يک بچه بگذرد مثل کندی ساعت ها برای آدم بزرگ ها. او فهميد که بلندی روزها دليل ساده ای دارد، اينکه او فقط 10 دقيقه با کسی که دوستش دارد سپری می کند و هزاران ساعت با فکر و خيال او. بعد فکر کرد چه لذتی دارد اگر روزی بتواند با او صحبت کند...و همین هم شد یک روز صبح، در راه مدرسه، پسر نزديک آمد و پرسيد می شود يک مداد به من بدهی؟ ماريا جوابی نداد. راستش را بخواهيد خيلی از اين نزديک شدن بی مقدمه برآشفته شده بود به خاطر همين قدم هايش را تندتر کرد، خيلی ترسیده بود وقتی ديده بود او دارد به طرفش می آيد. وحشت کرده بود که نکند پسر بفهمد که او دوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش می مانده، که چقدر در روياهايش دست پسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هم ادامه داده اند، تا آخرش، تا جايی که مردم می گفتند يک شهر بزرگ است و ستاره های سينما و تلويزيون، با کلی ماشين و سينما و کلی کارهای جالب و بامزه برای انجام دادن باقی روز اصلا حواسش به درسهايش نبود و همه اش از رفتار احمقانه ای که صبح ازش سر زده بود عذاب می کشيد، اما در عین حال چيزی تسلايش می داد، اينکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکر او بوده و مداد تنها بهانه ای بوده برای شروع صحبت. از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بود جلو خودش در جيبش مداد داشت. منتظر دفعهء بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هايی را که بايد به پسر می زد مرور کرد تا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پيدا کرد که هيچ وقت تمام نمی شد.اما با اينکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسه می رفتند دفعهء بعدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماريا در حاليکه توی دست راستش يک مداد نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و ساير اوقات هم ساکت، در حاليکه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت. پسر حتی يک کلمهء ديگر با او حرف نزد و ماريا مجبور بود تا آخر سال تحصيلی خودش را با نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کند در طول تعطيلات تمام نشدنی تابستان، یک روز صبح که ماريا از خواب بيدار شد متوجه خونی شد که روی پاهايش ريخته بود. فکر کرد دارد می ميرد و تصميم گرفت که نامه ای برای پسر بنويسد و به بگويد که او عشق بزرگ زندگی اش بوده، این را بگوید و به بیشه برود و در آنجا بی شک گرگ درنده ای یا یکی از هیولاهایی که همیشه اهالی روستا را به وحشت می انداختند و یا حتی معشوقهء کشیشی که پس از نفرین تبدیل به قاطری سرگردان در شب شده او را می کشتند و هیچ کس هم خبردار نمی شد که واقعا بر او چه گذشته. مادر و پدرش هم با ناپدید شدنش بهتر می توانستند کنار بیآیند تا مردنش. اینطور همیشه امیدی که مختص فقراست ته دلشان باقی می ماند که دخترشان توسط ثروتمندی نازا دزدیده شده و در آینده خوشبخت و پولدار به پیششان بازخواهد گشت، و اینگونه عشق زندگیش هم هیچ گاه او را فراموش نخواهد کرد، در حالیکه هر روز خودش را لعنت خواهد فرستاد که چرا هرگز دوباره سعی نکرد سر صحبت را با او باز کند ماريا هيچ وقت آن نامه را ننوشت، چون همان موقع مادرش به اتاق آمد و با ديدن لکه های خون لبخندی زد و گفت :حالا تو يک خانم جوانی ماريا از ارتباط بين آن لکه های خون و يک خانم جوان شدن حيرت زده بود، اما مادرش از پس دادن توضيح قانع کننده تری برنمی آمد، فقط گفت که خيلی عادی است و از اين به بعد چهار يا پنج روز در ماه اينطوری می شود و او بايد اينجور وقت ها يک چيزی مثل بالش کوچولوی عروسک اش بين پاهايش بپوشد. ماريا از مادرش پرسيد که آیا مرد ها ازیک نوع لوله استفاده می کنند که خون تمام شلوارشان را نگیرد؟ اما پاسخ شنيد که فقط خانم ها اينطوری می شوند ماريا به خدا شکايت کرد، بالاخره به قاعده شدن عادت کرد ولی به غيبت و نبودن پسر نه. مدام خودش را سرزنش می کرد که چرا آنطور احمقانه از پسر فرار کرده بود، از چيزی که بيشتر از هر چيز ديگری دوستش داشت... روز قبل از اينکه سال تحصيلی جديد شروع شود او به تنها کليسای شهر رفت و رو به تمثال سن آنتونی قسم خورد که خود پيشقدم بشود وسر صحبت را با پسر باز کند روز بعد، ماريا بهترين لباسش را که مادرش برای آن روز بخصوص دوخته بود پوشيد و به سمت مدرسه راه افتاد، خدا را شکر کرد که تعطيلات بالاخره تمام شده بود. اما اثری از پسر نبود، تمام روزهای آن هفته يکی يکی همراه با زجر سپری می شدند اما از پسر خبری نبود تا اينکه بعضی از همکلاسيهايش به او گفتند که پسرک از شهر رفته !يک نفر گفت : رفته يه جای دور آنوقت، ماريا فهميد که واقعا بعضی چيزها برای هميشه از دست می روند، او همچنين ياد گرفت جايی وجود دارد که به آن می گويند: يه جای خيلی دور! فهميد که دنيا خيلی پهناور است و شهر او خيلی کوچک؛ و اينکه آدم های دوست داشتنی و جذاب هميشه می روند... او هم دلش می خواست آنجا را ترک کند، اما هنوز خيلی جوان بود. اين جوری بود که او يک روز نگاهی به خيابان های خسته کنندهء شهرش کرد و تصميم گرفت روزی رد پسرک را دنبال کند... نهمين جمعه پس از رفتن پسرک، زانو زد و از مريم مقدس خواست که او را از آنجا ببرد ماريا برای مدتی بسيار غمگين بود و بيهوده سعی می کرد ردی از پسرک پيدا کند، اما هيچ کس نمی دانست که پدر و مادر او به کجا رفته بودند. ماريا کم کم متوجه شد دنيا خيلی بزرگ است، عشق خيلی خطرناک است و مريم مقدس که در بهشتی دور سکنی گزيده به دعای بچه ها توجهی نمی کند
پایان فصل اول

مقدمه

:تقدیمی
در روز 29 می سال 2002 درست قبل از آن که قسمت های پایانی این کتاب را بنویسم. به غاری در لردس ِ فرانسه رفتم تا چند بطری از آب معجزه آسای چشمه های آنجا پر کنم. داخل سالن، یک مرد حدود هفتاد ساله به من گفت: " شما خیلی شبیه پائولو کوئیلو هستید". من گفتم که خود او هستم. مرد من را در آغوش گرفت و من را به همسر و نوه اش معرفی کرد. او در مورد اهمیت کتاب های من در زندگی اش صحبت کرد و این گونه خاتمه داد که: " کتاب های شما مرا به فکر انداختند". من این کلمات را اغلب می شنوم و آن ها اغلب من رو خوشنود می کنند. در حال حاضر، اما من خیلی ترسیده ام چون می دانم رمان جدید من "یازده دقیقه" با موضوغی سخت و شوکه کننده بر خورد خواهد کرد. من داخل چشمه رفتم و بطری هایم را پر کردم، دوباره برگشتم و از او پرسیدم کجا زندگی می کند، و اسم او را یادداشت کردماین کتاب تقدیم به تو می شود، موریس گریولین، من وظیفه ای نسبت به تو، همسرت، نوه ات، و خودم دارم تا در مورد چیزهایی صحبت کنم که مرا نگران می کنند، نه فقط چیزهایی که دیگران دوست دارند تا بشنوند. بعضی کتاب ها ما را به فکر وادار می کنند، بعضی ها ما را با واقعیت های زندگی رو به رو می کنند. اما برای یک نویسنده ی یک کتاب مهم تر از هر چیزی این است که در کتابش با صداقت صحبت کند
×××××××××××××××××××××××××××××
زنی در شهر بود، یک گناهکار؛ وقتی او فهمید که مسیح در خانه ی یک ریاکاراست، یک کوزه مرمرین از مرهم به آنجا برداو پشت پاهای مسیح ایستاد ، در حال گریه، پاهای مسیح را با اشک های خود خیس کرد و آنها را با موهای خود خشک کرد، پاهای او را بوسید و بر آنها روغن مالیدوقتی ریاکار که با مسیح شرط بسته بود این صحنه را دید، با خودش گفت :"اگر این مرد واقعا پیامبر بود، متوجه معنی این رفتار و آنکه از طرف یک زن گناهکار است "میشدو مسیح به او پاسخ داد، شمعون، می خواهم چیزی به تو بگویمیک قرض دهنده دو بدهکار داشت. یکی آن که یک صد شاهی به او مدیون بود و دیگری پنجاه. وقتی آنها پول نداشتند که قرض او را پس دهند، او هر دو را بخشید. کدام یک او را بیشتر دوست خواهند داشت؟شمعون پاسخ داد: " من فرض می کنم آن کسی که بیشتر بدهکار بود". و مسیح به او گفت: " تو درست قضاوت کرده ای " مسیح به سمت زن برگشت و به شمعون گفت: این زن را می بینی؟ تو به من هیچ آبی ندادی تا پاهایم را بشویم، اما این زن پاهای مرا با اشک خود شست، و با موهایش خشک کردتو به من بوسه ای ندادی: اما او از زمانی که من آمده ام بوسیدن پاهای مرا متوقف نکرده است. تو بر سر من روغن نمالیدی اما او این کار را کردبه این دلیل به تو می گویم که گناهان او بخشیده شد به خاطر عشق زیادش. اما برای عشق کم، بخشایش کمتری است
( لوقا7: 47-37)
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××